درفرو بسته ترین دشواری 

در گرانبارترین نومیدی 

بارها بر سر خود بانگ زدم

"هیچت آر نیست مخور خون جگر، دست که هست!"

بیستون را یاد آر، دست هایت را بسپار به کار!

کوه را چون پر کاه از سر بردار

وه چه نیروی شگفت انگیزی

دستهایی که به هم پیوست ست...!



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۱ | ٧:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
  • بلاگ اسکای | ایران موزه