دلت تنگ میشود یکهو با دلیل یا بی دلیل چه فرقی دارد وقتی اتاق و خانه که نه تمام دنیا قد قفسیست که تورا حبس کرده،نفست سنگین شده و بیقراری.میخواهی بروی به کجا نمیدانی میخواهی حرف بزنی با که نمیدانی، دلگیر دراز میشوی و سقف کوتاه روبرویت را نگاه میکنی که اشک از گوشه ی چشمت فرو میافتد وحالا سیل اشک هاست که دیگر در اختیارت نیست مقاومت در‌مقابلشان وقتی که دلگیری فرق نمیکند کجای این دنیا ایستاده باشی چه‌در پنت هاوس بزرگترین و زیباترین برج جهان ، چه در اتاق تاریک‌و سیاهی در ده کوره ی ته دنیا ، اینجاست که هرکجا که باشی اسمان یکرنگ است ، اینجاست که مرز تمام‌تفاوت ها درهم شکسته میشود زیرا که دلیل دل برای شاد بودن چیزی فرای اینهاست وقتی آنی که باید را ندارد بودن یا نبودن همه چیز هیچ است هیچ



تاريخ : ۱۳٩٥/٧/٢٤ | ۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

حفره ای عمیق به وسعت یک تنهایی بزرگ در دلم باز شد، حفره ای که با رفتن تو ایجاد شد و هرگز پر نخواهد شد.... برای اولین بار معنی واقعی از دست دادن را فهمیدم با تمام وجودم لمسش کردم...گاهی چیزی ،کسی ،عزیزی از کنارت میرود و شما از دستش میدهید ولی باز خاطرتان جمع هست یه گوشه ای از این دنیا نفس میکشد، راه میرود،میخندد حتی گریه میکند ....هرچه که هست ،هست و دلتان گرم به همین بودنش 

از دست دادن را تازه فهمیدم ،رفتن کسی که دیگر میدانی امیدی به دیدن دوباره اش نیست....تو را از دست دادم زیباترین من....فقط خدا میداند و تو که چقدر دوست داشتم ودارم ....خیلی بیشتر از آن چیزی بودی که به نطر میامد خیلی بیشتر خیلیییی بیشتر....

به نبودنها عادت دارم ولی برای تو..... دلم آرام ندارد دوست داشتنی ترینم ...دلم تنگ توست ....برای اولین برای امشب نبوسیدمت ،قربان صدقه ات نرفتم....تو نیستی و جای خالی تو مرا دیوانه کرده....کاش یک شب دیگر پیشم می ماندی ،کاش بازهم فرصت لمس گرمای وجودت را داشتم....دلم برای دستان کوچکت تنگ شده که بگذاری روی دست های من و دل از من ببری....نیستی تا خوابیدنت را تماشا کنم و توی دلم قند آب شود....

لالا کن دختر  زیبای شب بو      لالا کن روی زانوی شقایق

بخواب تا رنگ بی مهری نبینی  تو بیداری که تلخه حقایق

تو مثل التماس من می مونی    که یک شب روی شونه هاش چکیدم

سرم گرم نوازش های اون بود    که خوابم برد و کوچش رو ندیدم

از خودم بیزارم که لحظه اخر کنارت نبودم ،از خودم بیزارم که همهی دردها رو تنها کشیدی،زود بود برای رفتن تو ،برای تنها گذاشتن من ،خیلی زود بود...

صدام غمگینه از بس گریه کردم   ازم هیچ اسم و هیچ آوازه ای نیست

نمیپرسه کسی هی در چه حالی  خبر از اشنای تازه ای نیست

دلم بهانه ی تو را دارد بهانه ی همانی که حتی اگه غم از چشمانم ببارد باز با دیدن او لبخند بر روی لبهایم مینشیند...میدانم که تو از درد و رنجی که میبردی رها شدی اما این منه خودخواه تورا میخواستم برای خودم به هر قیمتی...عزیز دوست داشتنی من مرا برای همه ی کمی هایم ببخش برای هرچه که باید انجام میدادم و کوتاهی کردم حلالم کن ....

 

+حال دلم خوش نیست ....

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٢ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

این چه مرض لاعلاجیست دیگر نمیدانم.... اینکه هزار و یکجور حرف و کلمه و فلان و بهمان در مخم رژه برود اما دستم میلی برای نوشتن نداشته باشد.... بد مرضی ست خدا نصیب گرگ بیابان نکند....

القصه همچنان در لختی بسر میبرم آن هم چه لختیییی.....(لختی  با ل فتحه دار...به معنای بیحوصله و شل و وارفته منظور بد گرفته نشود) لختیییی بسیااااار بزرگ و همچین پت و پهن ....خمیازه شما لختی های ماه رمضانی را هم به آن بیافزایید....

داشتم به این فکر میکردم که مادر بودن هم عجب سختت است ها.... این را که میدانیم بهشت زیر پای مادران است و اینها... اما تا آدم واقعا خودش مادر نشود نمیفهمد چه درد جانکاهیست مادربودن.... هرچند شیرین اما عجیب تلخ و گس است گاهی 

اینکه به هر اخم و سرفه و شماره 1 و شماره 2 فرزند بند دلت پاره شود و هی در دل خود هزار بار سر هر چیز با خود و بیخودی تا آنور اتفاقات محال و ممکن بروی که نکند در خیالت برای فرزندت اتفاق بیافتد بعد یکهو سرت را جوری تکان بدهی که انگار میخواهی این افکار دهشتناک را از سرت به بیرون پرت کنی و فورا بگویی بلا به دور خدا نکنه......

اینکه انقدر مادر باشی که همه خودخواهی ها و "پس این وسط آرزوهای من چی" ها و نخوردن ها و ندیدن ها و نپوشیدن ها و نداشتن ها و نبوسیدن ها و چه وچه را فقط و فقط برای فرزند کنار بگذاری و دست بکشی از خودت و سراسر بشوی غول چراغ جادوی فرزندت..... اینجاست که اگر مدال افتخاری ساخته میشود یا لوح تقدیری چاپ گردد یا اصن یک شاخه گل چیده شود تنها وتنها باید برای  این باشد که به دستان مادر بدهند.... اما بی نصیب ترین قهرمان دنیا کسی نیست جز مادر نه از مدالی خبریست نه گلی... نه نانی ... نه نامی و نه....

ته حرفم همین که برای مادر بودن باید هرآنچه را که دوست میداری ذبح کنی برای آمدن یک بت بزرگ به زندگیت ...باید قربانی های سنگینی بدهی باید خودت را ، جوانیت را، خواسته های خودخواهانه ات را و.... همه را در پای این بت سر ببری....

اما باز هم همچنان دختران دیروز و زنان امروز به امید مادر شدن و در آغوش گرفتن این بت و قربانی کردن خود بی تابند....بی تابی که از عشق جنون آمیزی که از روز اول خداوند در نهان هر زن گذاشت ...این عشق...مقدس و ستودنی ست قلب

 

+از آنجایی که من هم یک مادر هستم به نوعی بسیار نزدیک به این احساسات را درک نموده و اینجا ترواشات ذهن درهمم را نمایانده ام بسی درس بگیرید و توشه راهتان شود ورستگار شوید و از این صحبتها....در اوصاف مادر و فرزندی باید اضافه کنم که از ناشیگری های یک مادر بی تجربه هم نباید غافل بود که ناخواسته چه بلاها بر سر فرزند در نیاورده است... خدا خودش او را از شر ما حفظ بفرمایید الهی امین....

 

بعدترها نوشت: دلمان پاره شد از بس نگران این فرزند سببیمان شدیم....خدا برایمان حفظش کنااااادعینک



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٦ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

دو پست قبلی از پادکست های رادیو چهرازی بود....

نمیدونم اشنا هستین با این گروه خلاق و جالب یا نه....

اما خلاصه رادیو چهرازی در واقع روایتگر یک آسایشگاه روانیه که ۳شخصیت مهم داره...جمشید،حبیب و دلبر

حبیب که عاشق و دلباخته دلبرهست البته کل اسایشگاه عاشق دلبر هستند ولی خب دلبر به کسی محل نمیده....

صحبت های محاوره یی‌که بین این چند شخصیت پیش میاد علاوه بر اونکه جالبه ادمو به فکر میبره

با اینکه ظاهرن دیونه هستند ولی گاهی حرفایی میزنن که شاید هیچ ادم عاقلی نزنه....شاید یکم پرت و پلا باشه نوشته ها اما یادتون باشه اینها از زبون چندتا دیونه گفته شده 😊ولی بار معنایی زیادی داره

مثل اونجایی که جمشید میگه خب خسته شو...... یعنی دست بردار از دوست داشتن بیهوده ولی حبیب با اصرار میگه نمیخوام مثل تو شم.....

سعی میکنم پادکست های دیگه اشون رو هم بذارم 😊



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۳٠ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

جمشید:چرا سرگردونی؟

حبیب:سرگردون...؟ خیره شدم...

جمشید:به چی؟

حبیب:خیره ام ،نگو هیچی

جمشید:باشه نمیگم ،هنوز نیگات نکرده؟

حبیب: میکنه وایسا همینجا

جمشید:جمشید جانم تو چرا انقد دیوونه ای؟نمیکنه بابا

حبیب:این بود هیچی نگفتنت؟!!میگم میکنه دیگه باید صب کنی

جمشید:صب میکنیم خب ...تا کی حالا؟

حبیب: معلوم نمیکنه بعضیا زود بعضیا یه عمر طول میدن تا نیگات کنن ...اما همه بلاخره نیگات میکنن

جمشید:یعنی میگی یه عمر باید وایستیم اینجا؟

حبیب:نه  بابا الاناس دیگه نیگا میکنه

جمشید:حالا گناه من چیه باید وایستم اینجا

حبیب: گناه نیست دوستمی...مال توام بود من وایمستادم

جمشید:مال من که اصن یادم نیست...کی بود... کِی بود...

حبیب: ببین حالا به من میگی دیونه

جمشید: حبیب ولی خودمونیم...

حبیب:خودمونیم ولی در عین حال دلبرم هست...اونم بگو

جمشید:همون ..اینکه گاهی نیگات میکنه بلاخره...اینجا معطل چی واستادی

حبیب: نه کی نگام کرده؟

جمشید:تو راهرویی  سلام علیکی وقت غذا خوری هواخوری هفته ای یبار نیگایی میکنه خودم دیدم

حبیب:اها اونارو میگی؟!

جمشید:اره اونا

حبیب:من اونارو نمیگم

جمشید:یعنی تا کی باید وایستیم پ

حبیب: بش گفتم میشه بنگری گفت بفرما گفتم از اونا نه که بقیه رو مینگری ،میشه دلبرانه بنگری ؟ گفت برو بابااا رفت با این یارو جدیدیه...

جمشید :از کی اینجا وایستادی؟

حبیب: از صپ زود

جمشید:حالا اومدیم و نکرد

حبیب:میکنه وایسم میکنه امید داریم 

جمشید:حالا که سخت داره این یارو جدیدیه رو مینگره

حبیب:خب حالا دیدی یهو  وسطش خواست اینجارو بنگره باس باشیم دیگه

جمشید: اگه بنگره هم بازم از اوناسس

حبیب:اوناهم خوبه اما باز شاید خوبش کرد دلبرانه اش کرد

جمشید:واسه همینه سرگردونی 

حبیب: میگم خیره شدم نگو هیچی یه دقه

جمشید:کی میریم سرگردون؟

حبیب:حرف مفت نزن حالم خوبه

جمشید:حالا اگه یهو کرد چی ؟اگه دلبرانه نگا کرد چی؟ نقشت چیه؟

حبیب:یه دقه اینجا هفت آسمانو میدرم برمیگردم

جمشید:اخ اخ یعنی بعدشم دوباره  وامیستیم؟

حبیب:جمشید جدیدیه داره میره نگا

جمشید:کجا داره میره ؟

حبیب:نمیدونم دارن خدافظی میکنن

جمشید:خو خدافظی نیست دیونه... بیا اینوریه اصن نمیخواد نیگا کنی

حبیب:ایینا بابا دارن روبوسی میکنن

جمشید:بیا ...بیا بشین اینجا

حبیب:سیگار داری؟

جمشید:حالا یکم استراحت کن

حبیب:اره از صپ یه لنگا پا ایستادم

جمشید:گفتم بهت....

حبیب:بابا جمشید بلاخره نیگام میکنه

جمشید:کور بودی الان ندیدی؟!!! هی نیگام میکنه  نیگام میکنه؟!!!!

حبیب: چیو ندیدم؟

جمشید: هی ..هیچی... نظرم...نظر منم اینکه نیگات میکنه....😒

حبیب:پاشیم خب

جمشید:اینو بکشیم حالا بعد

حبیب: اخ اخ جمشید رفته...😩

جمشید:کی رفت؟

حبیب:دلبر رفته نیس دیدی گفتم

جمشید:چی گفتی؟

حبیب: گفتم الان  یهو نگا میکنه میبینه نیستم فک میکنه از صپ نبودم😞

جمشید:حبیب بیا بشین فکری نمیکنه😠

حبیب: میکنه

جمشید:جون هردومون هیچ فکری نمیکنه

حبیب:میییییکنه😖

جمشید:سیگار داری؟

جمشید:اگر میکرد دیگه کرده بود تا الان

حبیب: بابا بعضیا بیشتر طول میدن ،تقصیر تو شد😔

جمشید:دیونه ایا؟

حبیب:از بس که نمینگره

جمشید:خب خسته شو😒

حبیب: خسته شم که بشم عین تو که یادت نمیاد؟!

جمشید:اخه اینطوری به چه دردی میخوره؟

حبیب:به این درد که یادمه... از صپ که پا میشم تا شب یادمه😍

جمشید:حالا که رفته هم باید وایسیم؟

حبیب:تو برو من یه دقه چیز دارم

جمشید:سرگردونی؟

حبیب:سرگردون؟! خیره شدم به افاق مغربی.... تو چی میدونی.....😰

 

دلمون تنگه ،تو بیا ،مگه نگفتی سر میزنی !تابستون کش میاد...تاااااا میتونه، خیلی تنگه، با اینکه حتی پاییزم نیست..... من دیونم درست....اما من نکردم....نفهمیدم چی شد بخدا....خیلی فکر میکنیم مگه چیکار کردیم که میگی دیونست....قیافمون شده شبیه پدرزن ونگوگ...دستم زیر چانه با کلاه و نگاه غم الود...بیا گلخونه کن، ایام سرده وسط این همه تابستون قلب الاسد...یادمون رفته دیگه اون های و هوی نعره مستانه... قدیما بیش از این اندیشه عشاق میکردی چندوقتیه خسیس شدی....رفتی دیگه سر نزدی ...انگار یادت مارو رفته باشه...ما اما هنوز از یادت کم نکردیم....نباش خسیس...تو بیا

من دیونم درست.... ولی مگه توام دیونه نبودی؟مگه همیشه سر نمیزدی ؟ما هنوزم خیالمون جمعه...اخه قرارمون همینه...میزنه بارون بلاخره،نگرانی این همه نیم روز تفته میگذره....امید داریم....گیرم ته دلمون گاهی یوقتایی هول میکنیم نکنه به عمرمون قد نده هی میخوایم بگیم بابااا نکن هدر...تو بیا....اخرش که دیگه میای حتی روزی که دیگه ما نباشیم...خب حالا زودتر بیا....نیگا بخدا حالا شاید دیگه چیزی نسرودیماااا... دیروقتیه نشستیم منتظر اومدنت بیم از کو یهو دیگه نخیزد از رخوت بدن بیا او را صدا بزن... واسه ما زشته این همه لابه و التماس...جلو دیونه ها کلی پز دادیم که میای زمین نمینذازی،دیر وقیه موندیم رو زمین کجا پیدات کنیم.....

جان ما ممکنه درفزاید اما از حسن شما که کم نمیشه....باههشه بگو من دیونم...اصن کی خواست عادی باشه هیچوقت....حیفه اخه این همه دور ...کی گفته دور... تنگه دلمون،تو بیا...چشمون چندوقتیه به دره اگه بدونی....

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢۸ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

با یه سینگنال معکوس سر از اینجا دراوردم...سیگنال برعکس...دیگه شنیده نمیشم

من یه ادم عصبانیم....الان دو روزه اینجام اما دیگه اهمیتش به چپمم نیست...

من این کاره نیستم از پشت اون سبزه ها همش یکی سرک میکشه دو روزه....پشت  پاهام خواب رفته،سنگبن شدم،حس میکنم دوتن وزنمه،مغزم تعجب میکنه که چطوری این نهنگه فرمون میده ،همه حس خوبا از خواب به بعده،میکشمش نهنگو تا دمه تخت و پرتابش میکنم تا خودش برای خودش خوابش ببره، تو خواب واسه خودم فریاد میکشم به هر زبونی که که دلم بخواد....سر هرکی که بخوام.... دلم تنگ نمیشه اونجا ،دیگه گشاد میشه....مکافات دوباره از جایی شروع میشه که بیدار میشم...دوباره  دلتنگی و یه سری پوزه بند یه بارمصرف...روزی یه بار عوضش میکنن...این نسخه دکتره....

از موقعی که عربده کشی ویروسی شده کردنش یه بار مصرف اینجوری قابل کنترلتره مث  که...یه سری ادم ویروسیم این دورو ورا پخشن ....من شدم اینی که الان اشتباهی اینجام...روزی دوساعت پوزه بند جهت کمتر زر زر کردن ....تا قبلش خیلیم زور زدم که اینجوری نشه، دهنبند زدیم، بی حرفی تمرین کردیم ، بیشتر فکر کردیم به خودمون به حرفامون ،تمرین بیشتر گوش دادن به قلبمون به صدای دل و رودمون....

همش با یه سیگنال معکوس از هم پاشید ،تا دهن باز کردم حرف عادی بزنم  رشته کردم تپید تو داد و بیداد...ازونا چشم و ابرو از من هوار هوار... که بابااااا منم حرفم میاد....همش حرفه ،فقط یه کم صدام بلنده ....ویروس تو گلومه.....اداشو که در نمیارم.....یکی اینجاست....حبیب...اون گفت که میبینه باور کردم که میبینه.......

دلبر:چرا انقد هوار میکنی؟

جدیده:من یه ادم عصبانیم  

دلبر:دیونه ای؟

جدیده:نه بابا از همون عصبانیا،اشتباهی آوردنم اینجا

دلبر:آب بخور ،بخواب .ما همه رو اشتباه اوردن 

جدیده:خواب خوبه ،تو خواب هر چقد دلم بخواد هوار میکنم

دلبر:اسمت چیه؟

جدیده:از بس که خواب کرد،ار بس که خواب کرد،از بس که خواب کرد...داد میکنم سر هرکی دلم بخواد،دلم تنگ نمیشه ...بابا منو اشتباه اوردن 

دلبر:سر من داد نزنی سرم درد میگیره

جدیده: اسم تو چیه؟

دلبر:اب بخور تا موتونی اب بخور

جدیده: این دو تا کین زل زدن به ما؟!!

دلبر:چند روزه اومدی اینجا؟

جدیده:دو روزه...قبلش خیلی تمرین کردیم همچین نشه ..تمرین بی حرفی کردیم،یه حرفامون فکر کردی میهو نمیدونم چطو شد یهو انداختن باز تو سرمون

دلبر:داد میزدی؟

جدیده:نه بابا...بعد اون همه تمرین بی حرفی خب منم یهو گاهی حرفم میاد دیگه ادمم ، صدام  بلنده چیکار کنم! یکم فقط بلنده ماله ویروسست دست خودم نیست

دلبر:کو ببینم ویروسو؟

جدیده: اینطور دیده نمیشه

دلبر:دیدی گفتم باویروسه نیست

جدیده:چرا بعضیا میبینن این حبیب گفت میبینه باورم شد

دلبر:مگه تو حبیب بلدی؟!

جددیه: سلام علیکی داریم

دلبر:همین دو روزه تو این داد و هوااار ؟!!!

جدیده:این دوتا کین زل زدن به ما؟!!!

دلبر:اونارم اشتباهی اوردن ...بیشتر مارو اشتباهی اوردن

جدیده:یعنی همتون عصبانیین؟

دلبر:نه اگه اب بخوری بهتر میشی....بیا اب بخور

جدیده:مگه تو دکتری؟

دلبر:نه من دلبرم

جدیده:تو دلبببری؟!!!!!!

دلبر: مگه میدونی؟

جدیده: همه میدونن...

دلبر:بیا اب بخور اینجا واینستیم

جدیده:این دوتا چی میخوااان؟

دلبر:گفتی  میدونی که میخوای بری باید رها کنی ویروسو ...شایدم موندی...بیا

 

 

+ادامه دارد....



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢۸ | ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

آنقدر همه چیز بطور مضحکی معمولیست که اگر ساعت ها هم بنشینم و فکر کنم چیزی برای گفتن نمیابم!!! جز همان حرف های تکراری.... همان روزهای تکراری و ادمها و همه چیزش, این بخش از زمان بطور عجیبی برای فکر کردن و تنها بودن خوب است چیزی که اصلا در حال حاضر نمیخواهمش.... 

شده که از خودتان فرار کنید ؟!نخواهید حتی چند لحظه هم با خود تنها باشید؟ شده که بخواهید فراموشی بگیرید؟ که وقتی چشمهایتان را باز میکنید  چیزی به یاد نداشته باشید؟ شده برایتان ساعت ها ساعت نباشند بلکه قرنی باشند که میل به رفتن ندارد و هر ثانیه را برسرت میکوبد. 

دلم نمیخواهد بعد مدتی که اینجا میایم اینجور حرف بزنم میدانم زندگی زیباست میدانم برای هر چیزی باید جنگید میدانم باید امیدوار بود ,میدانم باید نیمه ی پر لیوانو دید..... همه ی اینها را میدانم....

اما من اینجام تا از حس هایی بگویم که جایی گفته نشده.... اینجا حریم خصوصی من است که هراز چندگاهی با غریبه ای درمیان میگذارم. آمده ام که بگویم اینجای زمان دنیا برای من ایستاده است انگار به یه روز مشخص تبعید شده ام تا هر روز و هرشب تکرار شوند بی آنکه بدانم امروز روز دیگریست..... آمده ام بگویم اینجای زمان خودم را گم کرده ام..... هم خودم ,هم مسیرم را.....

اینجای زمان گره شده بر دل من و باید هرجور شده این گره کور را باز کنم با هر چنگ و دندانی که هست وگرنه خودم هم گره میشم و گره در گره ,کلاف بی سر و تهی میشود که سامان دادنش کار دشواریست.

باید راهی باشد برای اینکه با خودم کنار بیام.این سخت ترین کار دنیاست برای من که نمیدانم کجای دنیایم ایستاده ام, باید چیزهایی را به خود بقبولانم که نتها باعث ضعفم نشود بلکه بر قدرتم بیفزاید, باید بگذرم از هر چه که گذشتنیست, و این لعنتی نشدنی ترین کار دنیاست



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٠ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

تیر آخر میدانی چیست؟! یعنی تنها برگ امیدی که در دست داشتی، یعنی همان چیزی که با فکر کردن درباه اش با خودت میگویی هنوز هم فرصت هست ، یعنی همان لبخندی که ته همه ی اشک ها میزنی، همان دلداری که به خودت میدهی. تیر اخر یعنی تمام....

زندگی دارد تیر آخرش را به من میزند، انگار قرار است هرجور که شده مرا از پای دراورد و بهم ثابت کند که برنده واقعی کیست.دیگه دست از تلاش کردن برداشته ام  از اینجا به بعد دیگر هر چه تو بگویی، دیگه  باتو نمیجنگم خارج از اراده و قدرت من است . بهتر از هرکسی میدانستی تیراخر من است. بهتر از هر کسی میدانستی بعد این دیگر من ،من نمیشوم. با این همه تصمیم خودت را گرفتی. باید بگذارم که همه ی برگ برنده هایم را ازم بگیری تا دیگر دلهره از دست دادنشان را نداشته باشم تا هر روز هر شب تن و دلم نلزرد. 

زندگی این من ، این تمام برگ برنده های من........

 

+.....



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٦ | ۸:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • بلاگ اسکای | ایران موزه