این چه مرض لاعلاجیست دیگر نمیدانم.... اینکه هزار و یکجور حرف و کلمه و فلان و بهمان در مخم رژه برود اما دستم میلی برای نوشتن نداشته باشد.... بد مرضی ست خدا نصیب گرگ بیابان نکند....

القصه همچنان در لختی بسر میبرم آن هم چه لختیییی.....(لختی  با ل فتحه دار...به معنای بیحوصله و شل و وارفته منظور بد گرفته نشود) لختیییی بسیااااار بزرگ و همچین پت و پهن ....خمیازه شما لختی های ماه رمضانی را هم به آن بیافزایید....

داشتم به این فکر میکردم که مادر بودن هم عجب سختت است ها.... این را که میدانیم بهشت زیر پای مادران است و اینها... اما تا آدم واقعا خودش مادر نشود نمیفهمد چه درد جانکاهیست مادربودن.... هرچند شیرین اما عجیب تلخ و گس است گاهی 

اینکه به هر اخم و سرفه و شماره 1 و شماره 2 فرزند بند دلت پاره شود و هی در دل خود هزار بار سر هر چیز با خود و بیخودی تا آنور اتفاقات محال و ممکن بروی که نکند در خیالت برای فرزندت اتفاق بیافتد بعد یکهو سرت را جوری تکان بدهی که انگار میخواهی این افکار دهشتناک را از سرت به بیرون پرت کنی و فورا بگویی بلا به دور خدا نکنه......

اینکه انقدر مادر باشی که همه خودخواهی ها و "پس این وسط آرزوهای من چی" ها و نخوردن ها و ندیدن ها و نپوشیدن ها و نداشتن ها و نبوسیدن ها و چه وچه را فقط و فقط برای فرزند کنار بگذاری و دست بکشی از خودت و سراسر بشوی غول چراغ جادوی فرزندت..... اینجاست که اگر مدال افتخاری ساخته میشود یا لوح تقدیری چاپ گردد یا اصن یک شاخه گل چیده شود تنها وتنها باید برای  این باشد که به دستان مادر بدهند.... اما بی نصیب ترین قهرمان دنیا کسی نیست جز مادر نه از مدالی خبریست نه گلی... نه نانی ... نه نامی و نه....

ته حرفم همین که برای مادر بودن باید هرآنچه را که دوست میداری ذبح کنی برای آمدن یک بت بزرگ به زندگیت ...باید قربانی های سنگینی بدهی باید خودت را ، جوانیت را، خواسته های خودخواهانه ات را و.... همه را در پای این بت سر ببری....

اما باز هم همچنان دختران دیروز و زنان امروز به امید مادر شدن و در آغوش گرفتن این بت و قربانی کردن خود بی تابند....بی تابی که از عشق جنون آمیزی که از روز اول خداوند در نهان هر زن گذاشت ...این عشق...مقدس و ستودنی ست قلب

 

+از آنجایی که من هم یک مادر هستم به نوعی بسیار نزدیک به این احساسات را درک نموده و اینجا ترواشات ذهن درهمم را نمایانده ام بسی درس بگیرید و توشه راهتان شود ورستگار شوید و از این صحبتها....در اوصاف مادر و فرزندی باید اضافه کنم که از ناشیگری های یک مادر بی تجربه هم نباید غافل بود که ناخواسته چه بلاها بر سر فرزند در نیاورده است... خدا خودش او را از شر ما حفظ بفرمایید الهی امین....

 

بعدترها نوشت: دلمان پاره شد از بس نگران این فرزند سببیمان شدیم....خدا برایمان حفظش کنااااادعینک



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٦ | ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
  • بلاگ اسکای | ایران موزه