آنقدر همه چیز بطور مضحکی معمولیست که اگر ساعت ها هم بنشینم و فکر کنم چیزی برای گفتن نمیابم!!! جز همان حرف های تکراری.... همان روزهای تکراری و ادمها و همه چیزش, این بخش از زمان بطور عجیبی برای فکر کردن و تنها بودن خوب است چیزی که اصلا در حال حاضر نمیخواهمش.... 

شده که از خودتان فرار کنید ؟!نخواهید حتی چند لحظه هم با خود تنها باشید؟ شده که بخواهید فراموشی بگیرید؟ که وقتی چشمهایتان را باز میکنید  چیزی به یاد نداشته باشید؟ شده برایتان ساعت ها ساعت نباشند بلکه قرنی باشند که میل به رفتن ندارد و هر ثانیه را برسرت میکوبد. 

دلم نمیخواهد بعد مدتی که اینجا میایم اینجور حرف بزنم میدانم زندگی زیباست میدانم برای هر چیزی باید جنگید میدانم باید امیدوار بود ,میدانم باید نیمه ی پر لیوانو دید..... همه ی اینها را میدانم....

اما من اینجام تا از حس هایی بگویم که جایی گفته نشده.... اینجا حریم خصوصی من است که هراز چندگاهی با غریبه ای درمیان میگذارم. آمده ام که بگویم اینجای زمان دنیا برای من ایستاده است انگار به یه روز مشخص تبعید شده ام تا هر روز و هرشب تکرار شوند بی آنکه بدانم امروز روز دیگریست..... آمده ام بگویم اینجای زمان خودم را گم کرده ام..... هم خودم ,هم مسیرم را.....

اینجای زمان گره شده بر دل من و باید هرجور شده این گره کور را باز کنم با هر چنگ و دندانی که هست وگرنه خودم هم گره میشم و گره در گره ,کلاف بی سر و تهی میشود که سامان دادنش کار دشواریست.

باید راهی باشد برای اینکه با خودم کنار بیام.این سخت ترین کار دنیاست برای من که نمیدانم کجای دنیایم ایستاده ام, باید چیزهایی را به خود بقبولانم که نتها باعث ضعفم نشود بلکه بر قدرتم بیفزاید, باید بگذرم از هر چه که گذشتنیست, و این لعنتی نشدنی ترین کار دنیاست



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٠ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
  • بلاگ اسکای | ایران موزه