بگذارید بروند از کنارتان ادمهایی که بود و نبودتان برایشان فرقی ندارد.... یکبار برای همیشه این تصمیم را با خودتان بگیرید ....هر آنچه که ماندنی نیست را رها کنید تا برود... بودن با اکراه را هیچ وقت و به هیچ قیمتی نخرید.... باشند که چه بشود؟!! که تو هر لحظه در تلاطم رفتنش بسوزی و او برنامه سفرش را بچیند.... که هر روز دست به دعا شوی برای بودنش و او سر به سجده بگذارد برای رفتن؟!!!! بگذار برود ، رهایش کن ،هر چه را که در قفس نگه داری نه تو را مالک آن میکند و نه او را از رویایش دور....

همه ی کسانی که با خوبیتان خوب و با بدیتان بد میشوند راهی سفر کنید این ها نه تنها برای شما نمی مانند ،بلکه خودتان را هم ازتان میگیرند.... و وقتی از خواب خرگوشیتان بیدار شوید میبینید دیگر حتی خودتان را هم ندارید.

آنهایی که گاهی هستند وگاهی نیستند را ماندنی ندانید .....انهایی که خودشان را دوست تو مینامند و بتو قول ماندن میدهند اما به محض اینکه تو نشویی انچه که انها میخواهند تو را دشمن میخوانند.اینطور ادمها بیشتر از اینکه خوبی کنند به تو اسیب میرسانند.آنهایی که ادعای دوست داشتن دارند و مدعی اند که احوال تو از هر چیزی برایشان با ارزشتر است اما به محض مخالفت ،کنارت میگذارند، اینها حتی برای خودشان هم خطرناکنند چه برسد به دیگری.....

سخت هست اما ارزشش را دارد.... ارزشش را دارد که صبر کنی تا اگر حتی یک نفر پا به دنیای تو میگذارد همانی باشد که در حرفهایش میگوید....پس یگذار بروند ،هر که هست ،چه دور چه نزدیک ،یادت باشد ادم همیشه از جایی ضربه میخورد که انتظارش را ندارد.

+دوست اگر دوست باشد کنارت میماند حتی اگر تو بگویی برو....



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٩ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

انقدر عصبانیم که اگر کارد بزنیدم خونم در نمیاید... همیشه ی خدا همینطور بوده....از زمانی که بخاطر میاورم تا حالا هروقت روی چیزی حساس بودم و یا برای کاری مهم به وسیله ای نیاز داشتم حتی اگر در ۷صندوق ،در ۷طبقه زیر زمین پنهانش  میکردم باز یه چیزی پیدا میشد تا بلایی سرش بیاورد و دست مرا بگذارد توی پوست گردو .....

اینجور مواقع خیلی سختم است که به روی خودم نیاورم واقعا در حکمتش ماندم که چرا هربار همینطور است، کلا وقتی ادم دستش ب جایی بند نباشد و زورش نرسد به انچه که باب میلش نیست لجش میگیرد و حالا من لجم گرفته است😠

اینجور مواقع برخورد بقیه با من دو حالت دارد :دسته اول انهایی که این موضوع و ناراحتی من را اسباب تفریح میکنند و به ان میخندند و به گفته خودشان بیشتر لجم را در میاورند و کلا دسته بی فایده ای هستند و بود و نبودشان زیاد احساس نمیشود  ، اما دسته ی دوم انهایی که سعی میکنند ارامم کنند و راهکار جلوی پایم بگذارند، هرچند که راهکارهایشان خنده دار است و هیچی را حل نمیکند ولی با این وجود از دسته ی اول بسیار بهترند.

+حیوان خانگی داشتن خیلی خوب است به شرط اینکه کمر به قتل همهی وسایل دوست داشتنی ات نزده باشد 😒😠😔



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٦ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

شب ها تازه اغاز روز من است، شب برای من حکم اغاز زندگی را دارد ، مثل یک شروع دوباره....شب برای من فقط چند ساعت از روز نیست که باید سپری شود ، برای من مثل هوایی ست که باید باشد تا باشم، 

خوشحالم از اینکه بین تمام افریده های خدا شب را بیشتر و بیشتر دوست دارم، شاید چون با اغاز تاریکی و سکوت شب تازه زمان حکمرانی من شروع میشود. اصلا اینطور بگویم اگر من یک شاه بودم وفرمانروای یک سرزمین ،نامش شب بود، شبی که آسمانش ابی تیرست  حتی گاهی به کبود میزند ،بین این کبودی های صورتک های خندان ستاره ها و چشمک هایشان بدجوری توی چشم است، با مردمانی، ارام و بسیار مهربان.... آن وقت  من و مردمان سرزمینم هر موقع که دلمان گرفت میرویم و روی‌چمن های نمدار و خنک ، که سرتاسر شب را فرا گرفته دراز میکشیم و همینطور که دستهایمان را زیر سرمان گذاشته ایم به اسمان خیره میشویم و هرکس  غرق در رویای خود جایی آن بالا ها در اسمان برای خود میسازد،نسیم خنکی هم، که همیشه هست و ارام ارام پوستمان را نوازش میکند، انجاست که دیگر دلتنگ‌ نمیشویم و حتی اگر هم دلمان باز گرفت و هیچجوری آرام نمیشد اشک هایمان دست بکار میشوند و آرام آرام از گوشه چشممان بر زمین شب فرو میافتند و دل نا آراممان را رام میکند ،خاصیت شب همین است همین که به تو اجازه میدهد همه ی بارهایی که بر دوش داشتی در طول روز ،ماه ها و سال ها که از عمرت رفته ،را بر زمین بگذاری و دست بکشی از‌این ادم‌رویین تنی که ساختی.

شب این اجازه را میدهد که تو‌بشوی یک بچه در اغوش مادر که از‌کابوسی که دیده است پریشان است، میتوانی همه ی بغض های خورده را یکجا خالی کنی بی آنکه واهمی از باز شدن مشتت پیش یک مشت دشمن دوست نما داشته باشی، و برای چند ساعت هم که شده دنیا و مسائلش را کنار بگذاری......

+اینکه این همه از شب میگویم.برای اینکه حس میکنم هنوزم حق مطلب را ادا نکرده ام ، حرف از شب بسیار است میشود کرور کرور کتاب نوشت و شعر گفت و البته اینکه من از شب گفتن خسته نمیشوم😁😊



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٤ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

وقتی یک سوال تکراری را هزار بار از خودت میپرسی و به جوابی نمیرسی، نتیجه میگیری که باید انکار کنی همه چیز را، باید انکار کنی که شنیده ای،انکار کنی که دیده ای، باید به خودت بقبولانی که هرچه بوده جز یه توهم ، یک خواب بی معنا و مفهوم چیز دیگری نبوده، باید باور کنی که واقعی ترین واقعی این است که تو جوابی برای دلت نداری .... نمیتوانی برای حتی یک چرای آن یک چونکه بیاوری، باید بشینی و تمام انچه ک ته دلت مانده را تف کنی بیرون و بگذاری این زهر از بدنت خارج شود، باید دست برداری از این اصرار بی فایده.....

+انکار چیز خوبیست ،گاهی میتواند به یک شکست خورده درب و داغان توان دوباره زندگی کردن را بدهد وراه نجاتش شود و گاهی به یک  مجرم وگناهکار وسیله ای برای خفه کردن وجدانش ،تا دست از به اتش کشیدن درونش بردارد تا بازم هم برود همان مسیری را ک پیش از این رفته......

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٢ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

خدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام ،

خدا رو میخوام  نه واسه مشکل و حل غصه هام ،

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت،

خدا رو میخوام اما نه واسه ی زیبا و زشت،

خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم،

خدارو میخوام نه واسه روزای تلخ آخرم،

خدارو میخوام نه واسه سکه و سکوی و مقام،

خدارو میخوام که فقط تورو نگه داره برام،

خدارو دوست دارم واسه اینکه تورو بهم داده ،

خدارو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده،

خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره،

خدارو دوست دارم چوون عاشقو تنها نمیذاره،

خدارو دوست دارم واسه اینکه حواسش بامنه،

خدارو دوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه،

خدارو دوست دارم واسه اینکه من و تو باهمیم،

خدارو دوست دارم که میدونه من و تو عاشق همیم،

 

+ خاطره انگیزترین شعر جهانمی،جانمی....



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٩ | ۸:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

چند روز پر از کار گذشت ولی خستگیش هنوز پای رفتن از جانم را ندارد، با وجود همه ی خستگی ولی مقاومتی سخت دارم در برابر خوابیدن.....

اصلا نمیفهمم چرا شب به این زیبایی را باید با خوابیدن حیف کرد رچند که اگر شب هم همه بیدار بودند میشد مثل روز ، پر رفت و امد ، شلوغ، ..... دیگر نه خبری از ارامش بود نه سکوت. حالا حرفم این است که خستم ولی دلم نمیخواهد بخابم .اینجا کنار پنجره زیر نور ماه دور از دنیای ادم های اطرافم، تلاش میکنم برای نخوابیدن ، حیف نبود این نور مهتابی ماه که گذشته ها پرده ی اتاق کشیده بود و با زور چراغ خواب محیطی ملو برای زمان خواب فراهم میکردم، هیچ نور شبانگاهی نمیتوانند مثل انچه که الان فقط خودم را مالکش میدانم زیبا و روح نواز باشد، و این برای روح من مثل داروی مسکنی ست که به مریض بد حال میدهند ، مثل ابی روی اتیش.....

یه وقتایی خودم را بیرون از همه ی ادمهای جهان میبینم، دور خیلی دور....وقتایی که سرم شلوغ است و وسط کرور کرور ادم احاطه میشم ،انقد دور از همه ام که حتی صدایشان هم به گوشم نمیرسد این وقتا وسط همان شلوغی ها دلم یه غار میخواهد که بروم و بچپم انجا و هیچکس پی ام نیاید ، غار تنهایی ام،

انجا سرد هست ولی برای خودم است چهار دیواری اختیاری ،قانون های خودم را دارم میتوانم تا هر وقت ک میخواهم بخابم ، میتوانم موهایم را شانه نزنم، حتی میتوانم نصفه شب از خواب بیدار شوم وبرای خودم ساندویچ درست کنم ، میتوانم اهنگ هایی که ازشان بدم می اید را بگذارم تا میتوانم به خواننده اش بد وبیراه بگویم، میتوانم یک فیلم را هزار بار ببینم و کسی هی بم نگوید خسته نشدی از دیدنش؟!! میتوانم شلخته  باشم و مرض هماهنگی همه چیز با همه چیز را نداشته باشم ، میتوانم اصلا غصه هیچ بنی بشری را نخورم و سر و ته همه چیز را با یک به درک بهم بیاورم، میتوانم قیافه ی ادمهای نفرت انگیزی که دیده ام را دیگر نبینم ، میتوانم بلند بلند آواز بخوانم ، برقصم روی دیوارها نقاشی کنم و هزار میتوانم دیگر.......

همه اینهارو گفتم تا برسم به اینکه خودم را روی ماه دیدم ان بالاها وسط ان همه تپه چاله روی یکی از تپه های نه خیلی بلند ایستاده ام و به خودم روی زمین نگاه میکنم انگار غار تنهایی ام است . هرچند که شباهتی به غار ندارد و رویایی تر است اما باز هم فقط برای خودت است.....

 

+وقتی اماده خواب شدم ماه روبروی صورتم بود جوری که بی هیچ زحمتی میتونستم لم بدهم و نگاهش کنم اما بعد اینکه گوشی بدست شدم و حالا که دارم به همانجا نگاه میکنم میبینم ک غار تنهایی ام نیست و مراهم ک ان بالا بودم با خودش برده ، ماه من دارد میرود تا یک دور دیگر بزند شاید برای اینکه بهم بفهماند که غار تنهایی هم همیشگی نیست ، لازم است گاهی تورا با ادم های زمین تنها بگذارد🌕🌙🌛🌔🌓🌑



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٥ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
  • بلاگ اسکای | ایران موزه