امروز یک صبح عااااااااااالییییییی بود، 

یه دوست پیدا کردم که خیلی نوعه ، نو ی نو دقیقا مث کفش نوهای توی کمد که وقتی از جعبه درشون میاری بوی نوییتشون اتاقو پر میکنه، و من بشدت حرف زدنش رو دوست دارم حرفاش انقد دلیِ که نگفته به دل میشینه.....

صبح کله سحر اومد دنبالم و رفتیم بیرون برای عکاسی ناگفته نمونه که یکمم معطلش کردم ولی از بس که خوبه چیزی نگفت .رفتیم خیلی عکس گرفتیم بیشترشون هم خوب شد و راضی بودم ولی کنارش بیشتر از همیشه از عکس گرفتن لذت بردم ، یه خصلت خیلی خوب و مهمش اینه که وقتی حرف میزنم با همه وجودش گوش میده نه اینکه بشنوه واقعا گوش میده برخلاف تمام کسایی که فقط از حرف هام یه صوت میشنون ....

ذوق هنریشم بد نیست میدونه کجا بریم که از ذوق پر دربیارم ، وقتی بهش میگم سوژه من میشی؟!!! 

میگه همینطور خالی خالی ..... نیشخند

میگم معلومه که نه سورژه من میشی با یه لبخند لبخند

میگه بله سوژه شما میشم بخاطر لبخند ....

جفتمون میزنیم زیر خنده ...میدونیم که عقل درست حسابی نداریم میدونیمم به خل بازهامون میخندیم ولی بازم میخندیم ،

من جلوتر میرم و دنبال یه نور خوب میگردم صدام میکنه، میگه بیا اینجا خوبه....میدوم و میرم بهش میگم وایستا.... به لنز زل میزنه، میگم به لنز نگاه نکن....عصبانی

سرشو برمیگردونه....خندهعکسو میگیرم قشنگ شد...

یه خونه کاهگلی پیدا کردیم که تقریبا بیشترش خراب شده بود ولی کلی پله داشت که به پشت بوم میرفت به سختی از پله های خراب و خاکی یکی درمیون بالا رفتیم ولی منظره باغ های اطراف از اون بالا عالی بود یکم نشستیم و پاهامونو تاب دادیم،

گفتم "میدونی چی الان میچسبه؟!" گفت:اره،چایی داغفرشتهواقعا هم میچسبید چایی داغ اول صبح تو سرما...اونجا یه خاطره تلخ تعریف کرد اشکمون دراومد ولی حال دلمون خوبتر شد.وقت برگشتن بود ،توی ماشین این اهنگ ک برای منم خاطره انگیزه پخش میشد               نمیدونم برای چی با تو خوبه همه چی ،میشه که ساعتها باهم تنها بیخیال همه شیم اصلا پیش همه بده شیم از شلوغی ها زده شیم ،نفسامون وصله جدا ممکنه که خفه شیم.....باتو انگار همه چی مطلوبه ببین چقد مرامو معرفت خوبه....هرچقد گذشته ها بد بوده ولی باز مثل ما نیست تو این محدوده....همه چیزو واسه اینکه دلت کنار دلم باشه ساختم ....کی گفته اونایی که مال همن اونایی که عاشقن باختن.....                                                             باتو  ،تنها ،نمیپرم با حتی یه ادم ناتو....نمیدم دست احدی اتو....نمیگیره هیچکسی جاتو.....



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱ | ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

گذشته ها نمیتونستم فیلم های ایرانی رو بفهمم برای همین نگاهشون نمیکردم یا خیلی کم، ولی الان سعی میکنم دقت بیشتری داشته باشم و فیلم های کشور خودم رو هم ببینم ، حتی اگه درکش نکردم ولی باز هم ببینم حداقل بدونم چی تو فکرکارگردان و نویسنده فیلم بوده با بازیگرا اشنا بشم، درکل حتی اگه دوست نداشته باشی هم باید ببینی تا چیزهایی رو یاد بگیری ، البته مطمنا فیلم خوب هم هست ولی از نظر من(درجایگاه یک مخاطب) میتونه خیلی بیشتر باشه.

ادامه این حرفم میخوام برسم به سریالی که اینروزها داره پخش میشه ،باوجود همه ی ضعف ها و بی دقتی های بی مورد، داستان فیلم تا ب اینجا داستانیه که شبیه خیلی از زندگی هاست ، دختری که پای حرفا و اعتقاداتش میایسته و برای چیزی که میخواد میجنگه، مطمنا توی این راه با مشکلات و گرفتاری های بیشتری روبرو میشه ولی باز هم دست از خواسته اش نمیکشه ،مهم نیست که موفق میشه یا نه مهم اینکه اصالتش باقی مونه و روحش پاک و بی الایش..... میدونم کمی اغراق امیزه ، ولی حقیقت اینکه باید اینجور بود ،هرانسانی باید اعتقادی داشته باشه اعتقادی که درست و حقیقی باشه و با اصول انسانیت و شرافت همخونی داشته باشه و محکم پای اون بیاسته نه برخلاف بیشتر ادمها که به هر بادی مسیرشون رو تغییر میدند و سر از دنیای دیگری درمیارند.

کیمیا نماد انسانیه که باید بود به افکار و مسیری که انتخاب کرده کاری ندارم مهم اون ایستادگی اون خواستن تا اخرین لحظه، داشتن عزت نفس، و سر فرود نیاوردن برای هرچیز و هرکسی،....

ادمهایی نظیر ارش که کم هم نیستند ادمهای بی ریشه ای که روی خاک روی خوشبختی روی اعتقاد روی آبرو و شخصیت ادم ها خونه میسازند و بعد از اون میرند دوباره شروع به ساختن یه خونه ی نوی دیگه میکنند، ادم دروغگویی که حاضر نیست حتی اشتباه خودش رو بپذیره و جبرانش کنه، ادمی که نمیدونه اصلا به دنبال چی هست و هر لحظه دست رو یه چیز میذاره و با غرور میگه من هر چیزی و که میخوام بدستدمیارم....جالب اینکه تمام چنین افرادی بارها و بارها این جمله رو به زبون میارند و کیف میکنند از صلابت، صلابت کاغذی.....اینها گذشته تاریک و پر از شکست رو پشت غرور کاذبشون پنهان میکنند که مبادا کسی اون موجود واقعی که پشت یه شخصیت به ظاهر متشخص و درست شکل گرفته رو ببینه و حتی بخواد کمکی بهشون کنه. افرادی که نه بویی از محبت بردند و نه رسم وفاداری میدونند.

اینها خودشون تمام چیزهایی رو که دارند از خودشون میگیرند ،این جور ادم ها عمیق زخم میزنند ولی اون زخم درسی میشه برای یک عمر زندگی،درسی که شاید سالها تجربه  نتونه اون رو یادتون بده. خوبه که به سریال ها و فیلم ها به چشم یک داستان نگاه نکنیم دنیای ما خیلی بزرگه درس بگیریم از چیزهایی که لطف خدا مرارو در اون شرایط قرار نداده ولی میدونیم کسی دیگه با اون دست و پنجه نرم کرده. با خودمون فکر کنیم و ببینیم نکنه که جز این دسته باشیم و اگر هستیم هر چه زودتر راه نجاتی پیدا کنیم، و بدونیم که کاریزمای تمام حرف ها، رفتارها، کارها و حتی افکارمون به خودمون برمیگرده



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۳٠ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

چه بوی غریبی گرفته ای ....

بوی غریبه گرفته ای .......

بوی خیابانی که درختانش مرا با تو ندیده اند......



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٩ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

"مامان؟"

"بله؟! "

"بشین میخوام باهات حرف بزنم... "

"بگو؟؟ "

"من میخوام از اینجا برم میخوام برم برای خودم زندگی کنم،نمیخوام دیگه بمونم،خسته شدم از همه چیز ، میخوام که دیگه با شما نمونم.... "

سکوت میکنه....خیره نگاهم میکنه....یعدفعه اشک تو چشم هاش جمع میشه......

"چطور دلت میاد این حرف رو بزنی ؟!!!! "

الهی قربونت برم مهربونترینم بهترینم ،مگه میشه که برم ،کجا برم بهتر از آغوش تو،کجا برم بهتر از عشق و محبتی که تو به من داری، اصلا مگه همچین جایی وجود داره ؟!!!!قربون اون چشمات برم قربونه دل نازکت برم ،دنیای من تویی با هیچ چیز و هیچ کسی عوضت نمیکنم، تویی که همیشه و همه جا حواست به من بوده ،پای درددلم نشستی، پای لج بازیام بودی، تو بودی که همیشه حمایتم کردی،خیلی دوست دارم مامان مهربونم ،خیلی دوست دارم ...........

 

+چندوقت پیش یه چالش بود که به پدر و مادرتون بگید که میخواهید از پیششون برید و عکس العمل اونهارو نسبت به حرفتون بسنجید. قضیه کاملا فان و شوخی بود من هم یهویی به فکرم رسیدکه این کار انجام بدم اما..... انتظار هر حرف و واکنشی و داشتم جز این....فکر میکردم میگه چه بهتر ،خوش اومدی، به سلامت ، درم پشت سرت ببندو....

اما این برخورد اصلا انتظارشو نداشتم و عذاب وجدان هم گرفتم که چرا ناراحتش کردم بیخودی.خلاصش اینکه مامان جون من بدجور دوست دارماااا هیچ وقت تنهام نذار بهترین

 



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٩ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

بعضی از فیلم ها خیلی عجیب اند ،یه جوریه که عجیب باهاش همزاد پنداری میکنی.جایی خوندم که یه سری از فیلم هارو که میبینی خودت رو میذاری جای تک تک کارکترهاش وهمراه اونا وارد داستان میشی،همراه اون ها میخندی ،گریه میکنی،میجنگی،زخمی میشی و یا میمیری....همینه که فیلم هارو جذاب میکنه و قشنگ....چون حس ماجراجویی و بودن تو شرایطی که در اون نیستید رو میده.... ولی بعضی از فیلم ها هستند که به محض شروع میبینی داره از تو میگه، انگار داره زندگی تورو روایت میکنه ،انگار نویسنده از حرفای تو فیلم نامه اش رو نوشته....عجیب اینجور فیلم ها با روانت بازی میکنه ، دوباره تموم لحظه های زندگیتو جلوی چشم هات میاره ، دیگه اینجاست که نمیتونی برای خودت اخرشو حدس بزنی ،نمیتونی بشینی و تحلیلش کنی. فقط خودت رو میبینی که شخص دیگه ای داره جای تو بازی میکنه.حتی تحلیل دیگران درباره اش رو هم به پای نظر درباره خودت میذاری....

 

+فیلم جدای از اینکه یه سرگرمیه خوبه خیلی زیاد تاثیر گذاره.خیلی از مفاهیم که شاید بشکل تئوری قابل فهم نیست یا حتی قابل قبول نیست در قالب یه فیلم میتونه بخوبی تاثیر لازمش رو بذاره.البته این موضوع شامل همه ی فیلم ها نیست فیلم های سخیفی که حتی وقت گذاشتن و دیدن این فیلم ها از بین بردن زمانیه که میتونه برای یه موضوع بهتر استفاده شه. فیلم های خوبی رو که ببینم اینجا میگذارم و دربارش توضیح میدم.

فیلم خوب ببینیدلبخند



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٩ | ٧:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

صدای اذان میاد ،هوا بیرون تاریکه تاریکه، هیچ صدایی غیر از تق تق کفش های پرستار که داره به اتاق بغلی میره تا داروهای بیمارشو بده نمیاد، همه ساکت اند ،چه فضای سنگینیه حس خوبی ندارم غریبه  ها دور هم جمعند هیچکس حرف نمیزنه یه نفر پا میشه و میره وضو بگیره الله اکبر الله اکبر صدای زن بلند میشه ، شروع میکنه به نماز خوندن ، تخت بغلی زنی کلی دستگاه بهش وصل کردن دستگاه یه چراغ سبز داره و یه چراغ قرمز جفتشون روشنه ....نمیدونم یعنی چی خوبه یا نه....

خط هایی توی صفحه ی مانیتور دستگاه در حال رد شدنه، خط ها تمومی نداره ،بالا ....پایین... 

باید برم بیرون تا هوای تازه بخورم .راهرو خالی رو تا ته میرم در اتاقها بازه همه خوابیدند، به راهروی اصلی نزدیک میشم ، بازهم خالی و ساکت... میرم جلوی پنجره بیرون رو نگاه میکنم چراغ های نارنجی تیربرق ها خیابون رو روشن کرده، هیچ جنبده ای نیست ،انگار زمین با ادمهاش خوابه ،میخوام پنجره رو باز کنم هوای گرم و خفه ی راهرو نمیذاره خوب نفس بکشم هوای تازه میخوام ،دستگیره در محکمه هرکاری میکنم باز نمیشه، باید باز بشه باید هوای تازه بیاد داخل. چرا این پنجره لعنتی باز نمیشه.....

یه دست بزرگ مردونه از بالای سرم میاد و دستگیره در و محکم میچرخونه پنجره باز میشه.

برمیگردم نگاهش میکنم نمیتونم تشکر کنم ترسیدم یعنی جا خوردم، فقط نگاهش میکنم یه پرستاره شیفته ، جوونه با دوتا چشم رنگی ، میگه ببخشید ترسوندمتون داشتید دستتون شایدم پنجره رو میشکوندید ، من هنوز هم مات وایستادم و نگاه میکنم ... به خودم میام و میگم هوای اینجا گرفتست، میگه الان بهتر میشه ،لبخند میزنه و میره...

برمیگردم سمت پنجره ، سرمو میبرم بیرون ،چه هوای خوبی چشمامو میبندمو با همه ی وجود اکسیژن تازه رو مهمون ریه هام میکنم. خدارو شکر ک اینجا پنجره های بزرگ داره خداروشکر که حفاظ نداره و ادم تا میتونه سرشو بیاره بیرون و بو کنه هوای خنک روزای اخر پاییزو.... انقد اونجا وایمستم که سردم میشه ،میخوام برگردم به اتاق ،نمیدونم پنجره رو ببندم یا نه ،میگم شاید راهرو سرد بشه و مریضا اذیت شن ،ولی میگم نه این هوا مث اب شبرین نمیتونه کسی رو مریض کنه ،دستمو میارم پایین برمیگردم سمت اتاق ، دوباره اون پرستار وایستاده و لبخند میزنه ، نگاهش نمیکنم میرم توی اتاق و روی صندلی میشینم و منتظر میشم که ساعت بگذره...

 

+چند روزیه که قلب مادربزرگ مهربونم نامرتب میزنه کوک نیست، امشب من پیشش بودم و ازش خواستم که زود خوب بشه و بره خونه و.برامون غذای خوشمزه بپزه و.هممون پیش او جمع بشیم او هم قول داد که غذای مورد علاقم و میپزه،اونجا یه خانومه تقریبا جوونی که معلم هم بود و دوتا بچه کوچولو داشت هم بستری بود و همش به من میگفت ارزو خانوم ،ارزو خانوم.گفتم اسم من ارزو نیست میگفت ولی بهت میاد ارزو باشی من صدات میکنم ارزو خانوم ،ارزوخانوم....

امیدوارم همه تون توی صحت و سلامتی کامل باشید و همه کسایی که کسالتی دارند هرچه زودتر با سلامت به خونه هاشون برگردند.



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۸ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

امروز یکی از همکارا بافتنی که بافته بود رو نشونمون داد که از حق نگذریم قشنگ بود یادمه پارسال همین موقع ها منم داشتم بافتنی میبافتم یه شال و کلاه ....خیلی دوستش داشتم ،خیلی هیجان داشتم که زودتر تموم شه، با کلی ذوق و علاقه بافتم ،بلاخره تموم شد و ....

دلم میخواد بازم ببافم ولی دست و دلم به کار نمیره شاید یه روز دوباره بافتم شاید دوباره شال و کلاه... نمیدونم فقط شاید یه روزی دوباره مث اول دوست داشته باشم.   روز خوبی بود، شبش رو هم با بچه ها رفتیم شام بیرون  و من باز هم غرق یه چیزیم که هیچکسی نمیدونه چیه حتی خودمم نمیدونم،دلم میخواد، به شدت میخوام که زندگی ادم ها رو بشنوم، دوست دارم قصه ی هر ادمی رو بدونم ،درحال حاضر جذابترین موردی که نظرمو جلب کرده اینه ،میخوام بدونم همه چی برای هرکسی از کجا شروع شده ،برای همین عاشق اینم ک برام تعریف کنن داستان زندگیشون رو، همین شد که برام گفت ، گفت تو کویر اشنا شدیم همونجا بود ک فهمیدم دوستش دارم اونجا توی اون سکوت بی انتها توی سردی هوا با وجود اینکه اردیبهشت ماه بود جلو اتیش روی ماسه ها نشسته بودیم حرف زدیم، حرف زدیم و حرف زدیم تا اینکه صبح شد از اونجا قصه ی ما شروع شد...میگه خیلی خوش گذشت ،بهترین سفرمون بود....همیدیگرو نگاه میکنن میخنده....میگه اونجا عاشقم شد و تورم کرد....میخندم و نگاهشون میکنم .... قشنگه، این حس بینشون قشنگه.

+کویر خیلی خوبه باید بری باید سقف کوتاه اسمونش رو روی سرت حس کنی ،باید بری و دریای شن و افق شنی رو با چشمات ببینی، باید بری و عاشق شی، عاشق واقعی ،

اونجوری که همیشه یادش باشی یاد نگاهش یاد دستاش یاد مهربونیاش همراه با یه بک گراند قشنگ از اسمون صاف از ستاره های پر نور....  

اگه یه روزی رفتی حرمتشو نگه دار، حرمت کویر و حرمت دوست داشتن رو. هرچی میخواهی باش ولی واقعی باشی

   



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٦ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

چند وقته پیش بود که به یکی از دوستام گفتم چقد هوس گچ و تخته مدرسه رو کردم، چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده ،یاد خاطرات مدرسه و دوستان گرام و شیطونی هاو اذیت کردنامون واقعا واقعا حسرتی به دلم میذاره که شدیدا میخوام برای چند ساعت هم که شده به اون روزا برگردم فرشتهخیال باطل

بهش گفتم دلم گچ و تخته سیاه میخواد ،او هم یکم به هوس های من خندید و گفت که "عجب چیزهایی میخوای توام ها". چند روزیی از این صحبت گذشت که یه بعدظهر دیدم که یه بسته گچ رنگی خیلی خوب گرفته و برام اورده کلی ذوق کردم و خوشحال شدم خجالتنیشخند   هرچند که این گچا از این گچای باکلاس بسته بندی خشگل دار بود و شبیه اون گچ خاکی هایی که توی کارتون توی دفتر مدیر مدرسه ها بود نبود و تمیز و خشگل بود ولی همون خاطراتو برام تداعی میکنه، البته گفت که تخته سیاهش رو هم میخواستم بگیرم ولی نداشتند و فروشنده گفته احتمال داره که از این تخته سیاه کوچولو فندوقا بیارن و اگه اورد اون رو هم برات میگیرم و من خیلی خوشحال شدم. بهش گفتم میخام اینارو یادگاری نگه دارم که یه روزی که دیگه اثری از اینا نبود من یه خشگلشو توی وسایلم داشته باشم .فرشته

 

+دوست داشتن خیلی خوبه از اون مهمتر دوست خوب داشتنه. دوستی که تو رو بفهمه و درک کنه ،کسی که باهاش راحت بتونی حرف بزنی ،کسی که بی دلیل برای خوشحال کردنت کاری کنه، کسی که بدونه تو دلت چی میگذره و حالت و نپرسیده بدونه ،مهم نیس چی بهت هدیه بده مهم اینکه چیزی و که دوست داری برات فراهم میکنه تا خوشحال باشی .

دوست خوب ارزشش خیلی زیاده، من هم همیشه ادم قدر دانی بودم و همه سعی ام رو کردم که دوست خوبی بشم برای دوستانم.امیدوارم نظر اون ها هم همین بوده باشه 

امیدوارم کلی دوست خوب تو زندگی هاتون باشهلبخند



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٥ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

دیشب....

وای از دیشب .... کلافهبا اینکه شب رو خیلی دوست دارم ولی دیشب بدجوری طولانی بود و انگار قصد تموم شدن نداشت.قبل از خواب با اینکه میدونستم نباید موقع خواب چایی سبز بخورم ولی مادر گرامی یه لیوان از نوع غلیظش درست کرده بود که دیگه نتونستم قبول نکنم بنابراین خوردم که همین باعث شد تا شب تموم نشدنی و سپری کنم.

از اونجایی که موبایل عامل اصلی بی خوابی هاست و من خیلی خوب تونستم خودم رو از این اختراع پر دردسر دور نگه دارم و یه جورایی نقشش رو خیلی کم رنگ کردم ولی خب بازهم یه وابستگی هایی وجود داره که باعث میشه تا بیکار میشیم بریم و گوشی به دست یه گوشه بشینیم و خیره بشیم به صفحه اش و نور ابی رو مدتها توی چشم هامون نگه داریم و ساعت ها بگذره و اصلا متوجه گذر زمان نشویم.خلاصه همه چی دست به دست هم داد تا خواب از چشمای من بیرون بره و هرچقد تلاش کردم خوابم نبرد یه ساعتی گذشت و خسته از تلاش بیهوده با خودم فکر کردم برم رو زمین بخوابم شاید خوابم ببره .درنتیجه اسباب کشی کردم به روی زمین ،توی همین فکرا بودم که یهو یاد یه چیزی افتادم.، فک میکنید چی بود، سوسک ...بله سوسک...تعجب

منفورترین موجود افرینش از نظر منسبز. از اونجایی که فوبیای سوسکی دارم و تاسرحد مرگ از این موجود نازیبا میترسم که وقتی توی اون شرایط به ذهنم رسید، منی که حاضر نشدم حداقل یه تشک برای خودم بندازم  که روی زمین سرد نخوابم ،از جرقه ی این فکر توی سرم که الان توسط لشکری از سوسک ها محاصره میشم و اونها منو مثل گالیور با خودشون میبرند ،مثل فشنگ از جا پریدم و رفتم سرجای خودم روی تخت نگراناوه،

و ترجیح دادم بقیه شب رو روی تخت بشینم و کشیک بدم که نکنه سوسکی پیدا بشه و من متوجه اون نشم ،از طرفی خندم گرفته بود که چجوری به عنوان اشرف مخلوقات از موجود به این کوچیکی انقدر میترسم که حتی با ندیدنش هم خواب از سرم بره بیرون و از طرف دیگه فکره اینو میکردم که چجوری فردا صب از خواب بیدار شم....خمیازه

هرطوری بود شب صبح شد و من خوابم برد ولی هنوز فکر این موجود از سرم بیرون نرفته ،بیخود نیست که میخوان کسیو نفرین کنند میگن خواب سوسک ببینی بهر حال این هم شبی دیگه از عمر ما بود که گذشت واما نتیجه: نتیجه اینکه اصلا و ابدا قبل از خواب چای سبز نخورید و اگه خوردید یاد سوسک نیافتید که شبتون مثل من نشه.

+خدمت اون دوست نکته سنجی که درباره تاریخ خاطراتم گفتند باید عرض کنم که تاریخ و ساعت که پایین خاطراتم میزنه اشتباهه و راسیاتش اینکه نمیدونم چرا و چطور درستش کنم .البته همچین هم اهمیتی نداره برام که تاریخ و ساعت داشته باشه همین که یه روزی برگردم و نوشته هامو بخونم کافیه 

خوب بخوابین شبیتون بخیییییییرلبخندخواب



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٥ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

همه ی ما یه عذر خواهی به احساسمان بدهکاریم....

زمانی که برای نگه داشتن ادمهای اشتباهی پافشاری کردیم....

از آن زمان که دروغ شنیدیم و سکوت کردیم ....

جایی که باید میرفتیم ولی ایستادیم...

چیزهایی که دیدیم و ندیده انگاشتیم...

از هیچ و پوچ رویا ساختیم و ذوق کردیم...

برای فرار از واقعیت لج کردیم و لج کردیم و لج کردیم...

ای من ....تنها از تو معذرت میخواهم...

گاهی چه اصرار بیهوده ای ست ...

اصرار دوست داشتنمان به ادمها...

معرفتهای بی جایمان...

بها دادن بیش از حدمان...

وقتی برای ادمهای امروزی خوبی و بدی یکسان است...

بیش از حد خوب بودن تاوان سنگینی دارد....

 

+قدر ادمای خوب زندگیتونو بدونید ادمای صاف و صادق ادمایی که بی شیله پیله هرجوری که هستند نشون میدند و نمیخوان از خودشون ادم دیگه ای بسازن و ماسکی به صورت بزنن. قدر این جور ادمارو بدونید ، نمیگم کم هستند هستند ولی ممکنه همیشه برای شما نباشن....

این متن و از وبلاگ دوست عزیز نسیم جان گرفتم اسم وبلاگ پاتوق ما دو دوست.لبخند



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٤ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

امشب که داشتم میرفتم خونه یه چیز جالبی نظرمو جلب کرد 

تو ماشین نشسته بودم و رادیو هم روشن بود و آقای گوینده بعد از اینکه عوامل برنامش رو معرفی کرد مارو دعوت کرد که به اهنگ زیبایی گوش کنیم حواسم به بیرون هم بود .یه مه ای توی خیابونا بود و هلال نازک ماه هم دیده میشد با اینکه خیلی ریز و کوچولو بود ولی قشنگ بود همین موقع بود که اهنگ " شیدای زمانم   رسوای جهانم  بی دلبر و بی دل   بی نام و نشانم " پخش میشد ،جالب اینه که با وجود هوای فوق العاده سرد بازم کلی ادم تو خیابون پیاده روی میکردند یا هر از چند گاهی کنار پیاده رو چندتا دوست کنار هم جمع شده بودند و میخندیدند ولی همشون یه وجه مشترک باهم داشتند...

همشون توی حجمی از لباس های مختلف غرق شده بودند.شال،کلاه، کاپشن و... همه صورتای گل انداخته و نوک بینی سرخ داشتند ،همشون دستاشون تو جیباشون بودو سرشونو توی یقه لباسشون فرو برده بودند.حالا بماند که یه چند نفری هم چون لباس گرم پوشیدن رو اهانتی به سرشونه و بر و بازوشون میدونندو قید لباس گرم و میزنند  اما بقیه متحد الشکل پوشیده شدنداز لباس.چقد این فضارو دوست دارم درسته که هروقت از نامردی و بدی و سیاهی و پلیدی میگن زمستون و مثال میزنن ولی زمستون  فصل دوست داشتنیه منه ،سکون و ارامشش و با وجود هوای سردش خیلی دوست دارم ،بچه تابستونی که عاشقه زمستونه .تابستون و رنگاشو وشور و هیجانش جزیی از وجودمه ولی یه خلایی هست که با زمستون پر میشه.چقدر خدا جای فصل هارو درست گذاشته چقد خوبه که اخر سالمون با زمستونه. برای شروع دوباره تو بهار نیاز به ارامش زمستون داریم ،برای خرج انرژیمون تو تابستون نیاز به ذخیره اش تو زمستون داریم از پاییز حرفی نمیزنم که پادشاه فصل هاست هرچند که هر فصلی دوست داشتنیه و خوبیهای خودشو داره ولی زمستون حقشو خوردننیشخند

البته نه اینکه زمستون شور و هیجان نداره ها اتفاقا پر از ماجراجویی که من بدجوری درگیرشم اما خب مشخصه اصلیش ارامش و سکوت سحرامیزشه. زمان خیلی زود و سریع میگذره از دستش ندیم زمستون خوبمونو از دست ندیم.زمستون این فرصت و بهمون میده که بیشتر با خودمون خلوت کنیم ،وقت حساب کتاب با خودمونه، تو این یه سال چی بودیم چی شدیم ....زمستون فصل خوبیه قدرشو بدونیم و انقد از سرماش ناله نکنیم ....شکر کنیم که حداقل فصلامون واقعیه یه زمستون سرد با برف و بارون و شب های اروم....

 

+ناگفته نمونه که دنباله ی برف بازی چند روز پیشمون یادگاریه زمستونی من هم کبودی پا هست که سوغاتیه دوستانه از اونجایی که برف بازیمون نزدیک به کشتی گیری بود پام کبود شده ولی حتی این رو هم دوست دارم چون وقتی ادم چیزی و دوست داره بد و خوبشو باهم میخواد..... زمستون سردتون مبارکلبخندقلب



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۳ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

امروز اولین روز بعد از تعطیلات دیگه وقته رفتن سرکار بود و با کمی اکراه اماده شدم و رفتم ولی امروز یه فرقی دیگه ای هم داشت و اینکه دوستم رو دیدم و یکم باهم حرف زدیم و از قضا به لطف خدا داره راهی خونه بخت میشه از خودش گفت از تردیداش از اینکه نمیدونه همه چی بر وفق مرداش میشه یا نه ،من که کلی ذوق کرده بودم کلی بد و بیراه نثارش کردم که چرا انقد میترسی ؟؟؟دیونه شدی؟؟؟مگه این همون کسی نبود که میخاستی پس دیگه چته؟؟؟؟!!!! میدونین چی گفت گفت باور ندارم که همه چی داره اونجور میشه که من میخام ، انگار خوابم ،میترسم همش یه خواب باشه ،بعد اون همه سختی حالا رسیدن به همونی که میخاستم بعد کلی مخالفتا میترسم نکنه، نکنه همش یه رویا باشه که چشمامو باز کنم و ببینم که واقعیت نداشته؟؟؟؟ 

باورتون میشه خوشبختیشو نمیتونست باور کنه!! رسیدن به ارزویی که مدتهاست 2نفر که دیوانه وار عاشق همدیگرند و منتظرش بودند براش غیر قابل تصور بود.و میترسید از اینکه نکنه از دست بره همه اون چیزی که ارزوشه....

بهش گفتم چرا نمیتونی بجای این فکرا به این فکر کنی که تو خوشبخترین زن دنیایی که بهترین مرد دنیا رو داری اونی که لحظه به لحظه کنارت بوده تو سختی و خوشی پا به پات اومده و تنهات نذاشته، چرا به خودت نمیگی ببین اینی که دست منو میگیره همونیه که مدتها قبل قلبمو بهش هدیه دادم و او هم صادقانه قلبشو هدیه کرد و پای تمام قول و قراراش موند.... گفتم بجایی این که نگران از دست دادن ارزویی باشی که تو دستته شکر گذار خدایی باش که کسی رو سر راهت قرار داده  که تو رو فقط و فقط برای خودت میخواد برای یک عمر کنار هم بودن ....

گفت میدونم حرفات درسته ولی انقد این راه برامون سخت بود که اصلا باورم نمیشه ....گفتم میدونم سخت بود کلی غم داشت کلی نگرانی داشت ولی همش به شیرینی الانش میارزه تازه کلی داستان عاشقانه داری که میتونی برای بچه هات بعدشم نوه هات تعریف کنی ....

شما نتیجه ی عشق پاکتونو دارید میبینید و چی از این بهتر ....قلب

اروم شد و یه نمه هم با هم ابغوره گرفتیم و کلی کیف کردم وبرای جفتشون خیلی خوشحالم که انقد جنگیدن تا به چیزی که میخاستن رسیدن ....

ناگفته نمونه که چند وقت دیگه عقدشونه منم دعوتم البته بعنوان گل سر سبد مجلس لبخند

+خدا اون روز رو برای هیچکسی نیاره که فکر کنه تو واقعیت زندگی میکرده ولی یکدفعه میبینی همش فقط یه رویا و خواب بوده، همش یه سرابه تو خالی بوده... خدا نکنه که باوراتون مثل یخ اب شن و بریزن رو سرتون و شما بمونید و یه دهن باز و کلی سوال که همش چرا ....

تا برای چیزی که دارید نجنگید چیزی عوض نمیشه وتا شما بخواهید هیچ کسی مانع نمیشه ....البته بدونید برای چه کسی قراره بجنگید اونی که مث شما برای شما بجنگه....



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٢ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

یکرنگ بمان حتی...

حتی اگر در دنیایی زندگی میکنی که 

مردمش برای پررنگی هزار رنگ میشوند....



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢٢ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

سلام

اندر احوالات بنده باید بگم که در تعطیلات به سر میبرم و بسی لذت بخشه این سرخوشیلبخند میخوام یه حس و براتون توصیف کنم :شده تا حالا (که البته شده) مثل روز تولد یا روزهای عید ،اعیاد مختلف، وقتی از خواب بیدار میشین و هنوز درست نتونستین چشماتونو درست و حسابی باز کنید با کوفتگی ناشی از خواب دیروقت شب قبل دست میبرید و دنبال گوشی روی میز کنار میگردید و وقتی پیداش کردید باز از سر عادت ،تاکید میکنم باز از سر عادت گوشیتونو نگاه میکنید که شاید اتفاق عجیبی افتاده باشه و این اتفاق در گوشی شما رخ داده و الان با دیدنش عنقریب است که دو تا شاخ خشگل روی سر مبارکتون دربیاد و خدایی نکرده نکنه چیزی از نگاه نافدتون دور مونده باشه عینکاز خود راضی

ولی در کمال تعجب و البته که خیلی دور از ذهن هم نیست ،میبینید که همه چیز آرومه و همه در امن و امانن ولی کلی پیامک و پی ام و از این حرفا دارید که چشمک میزنه نیشخند

همینه که خوشحال میشید و امیدوارتر .حالا بین این پیاما یه پیامی بدجوری خودنمایی میکنه.پیامی که میتونه حال خوب و خوبتر یا حال خوب و بد کنه ولی اینکه چی باشه دسته خودته....

وای که چه سخته انتخاب....وقتی که نمیدونید باید چیکار کنید اینجاست که عقل و دل مبارک میافتند به جون همدیگه که اونی که من میگم درسته و خوبی های خودشون و ضعف های اون یکی رو هی میزنن تو سر هم وشما این وسط هاج و واج نگاهشون میکنید.

واقعا کدومتون درست میگید؟؟؟؟کدومتون میدونید چی برامون بهتره؟؟؟و اگه یکی از شما رو انتخاب کردم و پشیمون شدم اون یکی بازم ازم حمایت میکنه؟؟؟

بعضی از دوستان هم که به طور سخاوتمندانه ای نظر میدند و به قصد کمک کردن بیشتر ادم و گیج میکنند میگن که ببین باید منطقی باشی با دل که نمیشه تصمیم گرفت بشین حساب کتاب کن که چی درست تره....یا اونایی که میگن هرچی دلت بگه همونه....هیپنوتیزم

خدایا چی درسته چی غلط؟؟؟؟ از کجا باید بفهمیم و تصمیم درست بگیریم؟؟؟       شاید زندگی همینه مجموعه ای از درست و غلط ها ، باید و نباید ها.... ولی به نظرم هیچی نمیتونه انقدر قطعی باشه. حتما یه طیفه ،از درست و غلطه یه طیف باید و نباید. مثل این که برای تصمیم هم باید هم دل و هم عقل دخیل باشند.حالا ممکنه گاهی کفه ترازو به سمت یکیشون بیشتر سنگینی کنه.

 

+خودم به شخصه بیشتر کفه ی دلم سنگینی کرده ،خب همیشه هم درست نبوده ،ولی دل تنها چیزیه که آدم برای زندگی کردن و نه زنده بودن بهش احتیاج داره. یه دل پاک و صادق ، یه دلی که اهل کلک و زرنگ بازی نباشه ، دلی که رل بازی نکنه ، دلی که ادم از داشتنش شرمنده نباشه ، یه دل سنگ نباشه.                                      امیدوارم دلاتون پاک و تصمیماتون خوب و زیبا و دلی باشه قلب



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۱ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

درفرو بسته ترین دشواری 

در گرانبارترین نومیدی 

بارها بر سر خود بانگ زدم

"هیچت آر نیست مخور خون جگر، دست که هست!"

بیستون را یاد آر، دست هایت را بسپار به کار!

کوه را چون پر کاه از سر بردار

وه چه نیروی شگفت انگیزی

دستهایی که به هم پیوست ست...!



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۱ | ٧:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

سال هاست برای شروع هر چیزی تنها جمله ی آغازین من یک جمله است:

به نام داور برحق خداوند ایثار و انصاف

به نام همون خدایی که صبور و مهربونه .از وقتی که فهمیدم چیزی هست که میتونی بهش امیدوار باشی برای لحظه های سخت ،برای اون وقتایی که کسی و میخوای فراتر از همه ی ادمای اطرافت ،برای وقتایی که کلی حرف برای گفتن داری ولی میخوای از تو چشمات حرف دلت رو بفهمن ،برای همه کمبودات برای همه ضعف هات برای اون چیزی که تو رو به زندگی گره بزنه خلاصه فهمیدم همچین کسی هست فراتر از زمان و مکان از همون موقع برای شروع هر چیزی یاد او هستم .هرچند که نمیشه ادعا کرد که لحظه به لحظه عمرم به یاد او بودم ولی مهر او همیشه ته دلم بوده حتی وقتایی که از سر کوچیکی خودم ازش دلگیر شدم ،ازش شکایت کردم ،طلبکار شدم که آقا چرا حق من و نمیدی؟!!منتظر

مطمنا من تنها بنده اینجوریش نبودم و نخواهم بود ولی میدونم همه ی ما ته دلمون خوب میدونیم که او هیچ حقی رو بدهکار ما نیست خلاصش اینکه خدایا اینجا هم با یاد تو و مهر تو و عشق تو شروع میکنم.بسم الله...خجالت



تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۱ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
  • بلاگ اسکای | ایران موزه