ناباورانه نشسته ام و گذر روزهایی رو میبینم که نمیدانم چطور از دستهای من بیرون امدند و رهسپار گذشته ها شدند، برای من هنوز زود است این همه شتاب.... این همه بدو بدو.... برای دل من هنوز زود است اینطور ناجوانمردانه مهلت ها را گرفتن، هنوز داغ دلم خاموش که نه حتی آرامم نشده ، هنوز هم با خودم سر جنگ دارم ، هنوز هم نمیدانم چطور این حجم از اتفاق را در صندوق خاطراتم جا بدهم،چه عجله ای برای رفتن داری روزهای اخر اسفند؟! دلت کجا گیر است که تاب ماندن نداری؟ اینهمه عجله برای رسیدن به کدام وصال است که روزها را تمام نکرده به پایان میرسانی؟! تو هم برو .... بگذار تمام شود این همه تمنای بودن.... بگذار تمام شود این آب از سر گذشته...

دیگر نمیخواهم که بمانی و منت یک عمر صبوری را به دوشم بگذاری.بعد تو  بهاری خواهد بود بهاری که قطعا بسیار زیباتر و دل نشین تر از توست ، باتمام ناپایداریش چه آفتابی چه بارانی هر چه که هست زیبا میشود 

 

+خداحافظ زمستان دوست داشتنی من



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٢٤ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

نصف شب است و هنوز بیدارم.بعد مدتها که ساعت خوابم تنظیم شده بود حالا امشب نمیتوانم که بخوابم ، تب دارم😩پیشانی و دست ها و پاهایم بشدت گرم است، احساس میکنم یک مشعل برزگ در مقابلم میسوزد، بدنم درد میکند و یه حس بی حالی دارم ک نمیتوانم تکان بخورم به زور پا شدم به دنبال قرص سبد داروها را زیر و رو کردم، مسکنی ک میخواستم نبود ناچارا یک سرماخوردگی ناچیز را قورت دادم و الان افتادم و از گرما له له میزنم.

نمیدانم یکهو چه شد حالم خوب بود، نمیدانم واقعا جسمم مریض شده یا روحم است که بازی دراورده است؟! نمیدانم، هرچه که هست خوب نیست، من الان باید با خیالی آسوده خواب باشم و واهمه چیزی را نداشته باشم اما...اما انگار یک چیز ته دلم مرا میترساند.

دقیقا نمیدانم چیست یک چیزیست که امروز پا به افکار من گذاشت و اگر فکرم درست باشد چقدر بد میشود. به این فکر کردم نکند ناخواسته من هم بشوم شبیه همان ادمی که بخدا گفتم فقط تو میتوانی قضاوتش کنی...

میترسم نکند رفتاری،حرفی ، حتی رد پای فکری از افکار من جا پای چنان آدمی گذاشته باشد؟!!!!!این موضوع بدجور ته دلم را لرزاند. نمیخواهم شبیه کسی باشم که تک تک عناصر وجودش را انکار میکنم، نمیخواهم شکل کسی باشم که به اعتقاد من حریم لطف الهی را لگدمال کرده است، نمیخواهم شبیه او باشم.....

نه مثل او نیستم و نخواهم بود نه مهرم نه عشقم و نه وجدانم به او و اوهای انچنانی  حتی نزدیک هم نیست. این تب لعنتی باعث هذیانم شده ،به حدی بدنم گر گرفته است که دلم میخواهد  بروم بیرون زیر طاق آبی آسمان بخابم و دست بذارم روی سنگ های سرد زمین و به آسمان چشم بدوزم.....

 

+اینجور مواقع ها یعنی زمانی که مریض میشوم بسیار لوس ویکدنده میشوم دلم میخواهد همش به جان یکی غر بزنم و او دم نزند و نازم بکشد، دوست دارم مثل وقتی که بچه بودم و گریه میکردم و بهانه میگرفتم کسی قربان صدقه ام برود و هر چه میخواهم فراهم کند ، میشوم برخلاف روزهای دیگرم، عجیب دلم هوای کودکی هایم کرده ، دل تنگ بسیار دل تنگ



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٧ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

یه روزهایی میشود که به قولی از دنده راست بیدار میشوم از آن روزها که کله ی سحر بیدار میشوم و زیاد توی تخت وول نمیخورم وهی با خودم فکر نمیکنم که چقدر کار دارم برای انجام. از آن روزها که زود  میروم سراغ کتری و چای را دم میکنم و اهنگ مورد علاقه ام یعنی همان گلنار را میگذارم و میروم سراغ صبحانه. از آن روزها که برخلاف روزهای دیگر صبحانه کامل میچینم و با حوصله زیاد شروع به خوردن میکنم. بعدش از انجا که بسیار خانوم شده ام امروز تمام خانه را تمیز میکنم و بعد میروم برای خرید ناهار ، دلم یک غذای ساده اما خوشمزه میخواهد میروم و با کیسه ی خرید برمیگردم شروع به اشپزی میکنم گاهی با اهنگ میخوانم گاهی ساکت میشوم نه اینکه شعرها را بلد نیستم فقط میخواهم صدای زیبای داریوش رفیعی به جانم بشیند در سلول هایم نفوذ کند و به اعماق قلبم برود و همانجا بماند. غذا را که میگذارم میروم و به اتاقم و کتابی بر میدارم و چند صفحه ای میخوانم زیاد متوجه اش نمیشوم برای فهمیدنش باید با حواسی جمع  چندبار جملاتش را بخوانی حالا چه برسد به من که اصلا خاطرم جمع نمیشود به روی نوشته ها فقط کلماتی را میبینم . همین شد که برای اینکه نه خود را خسته کنم نه کتاب بی زبان را کفری کنم ا نفهمیدنش کنارش میگذارم...

غذای خوشمزه ای شده با اینکه زیاد دست به آشپزی نبوده ام اما هربار که درست کردم خوب بود حداقل قابل خوردن بود و به گفته دیگران حتی خوشمزه هم گفته شده.... یه چرت کوتاه و بعد دوش و حالا که ساعت شده پنج بعدظهر یک چای دارچینی فردعلا میچسبد .چای میریزم و با خانواده حرف میزنیم و سعی میکنم نگذارم فکری ،یادی ، چیزی حال خوبم را خراب کند ،آخر روزهای خوب من مثل طعم یک خیار است همین که داری از بو و طمعم خنک و شور خیار لذت میبری یکهو به تلخی تهش میرسی و کلا مزه ی اصلی را یادت میرود.

برای همین نذاشتم چیزی ک نه شاید لزوما ناراحت کننده بلکه بد از نظر من ،روزم را تغییر دهد.

+بعضی روزها عجیب خانوم خانه میشوم، احساس میکنم بهم می اید ،بیشتر از ادم عجولی که در طول هفته هستم حداقل . خلاصه اش که ساده بود اما شیرین بود و دوست داشتنی👩



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٢/٦ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
  • بلاگ اسکای | ایران موزه