یک ذره وفا را،

به دوعالم نفروشیم،

هرچند در این عهد خریدار ندارد....



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/۳٠ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

میخواهم از کسی بگویم که نمیدانم بگویم کیست....

دوست است ، آشنا ست یا قوم و خویش.... نه .... هیچکدام اینها نیست.... شاید بیشتر از همه ی اینها. شاید بهتر که بگویم رفیقم است.....از آن رفیق هایی که اگر جان برایش بدهی کم است....میدانی چه کسی را میگویم؟!! 

تو ...خود تو.با معرفت تر از تو هم مگر پیدا میشود بین این همه آدم جورواجورِ زندگی من؟!!

نمیدانم گِل تو چی داشت که انقدر خوب از آب درامدی،راز خوب بودنت چیست ناقلاترین رفیق؟!!مگر من یادم میرود آن روز و شب هایی را که پا به پای من برای دل غم زده ام  غصه خوردی؟! مگر میشود فراموش کرد آن همه درد دل ها که ساعت هم برایمان زمان کم میاورد و زبانمان دیگر یاری نمیکرد ولی ما باز حرف داشتیم برای دلهای همدیگر....

اصلا چطور میشود فراموش کرد آن شب های سیاه؟!! اگر تو نبودی چطور آن شب قرار بود صبح شود برای این دل لج باز من؟!! انقدر حضورت پررنگ و خواستنی هست که هر بار که دلم گوشی میخواهد برای حرف های ناگفته اش تنها و تنها تو جلوی چشمانم مجسم میشوی، رفیق زیبا و دوست داشتنی من شاید نزدیکی دلهایمان بهم برای این است که لحظه های مشترک زیادی داشتیم وخوب حال هم را میفهمیم.هرچه که هست برای من نعمتی هستی بزرگ در این دنیای دوست نمای دو دوزه باز.

دوستت میدارم بهترین رفیق 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۸ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

دیروزم  روز گرم و دوست داشتنی برایم بود،راه افتادم بین خیابان های شهر... اینبار بدون هندزفری .درست است که آهنگ های ماندگاری هست که روحم را تازه میکند و امید را در دلم زنده و جان بیقرارم را آرام. مثل همین که دارم با جان دل میشنومش :

ای به دل اشنا تا که هستم بیا وای من اگر نیایی وای من اگر نیایی

اما اینبار خواستم تکراری های زندگیم را بیشتر ببینم و بشنوم همانهایی که سال های سال هستند و هیچ توجهی بهشان نکردم ،همانهایی که در عین اینکه بی اهمیت و همیشگی هستند ولی نبودنشان درد بزرگیست که فقط وقتی نیستند میفهمیم بودنشان چقدر مهم بوده است.با اینکه زمستان است آفتاب گرمش از هر پتوی ساخته ی دست بشر نرمتر و گرمترو مهربانتر بود ،درخت های لخت کج و معوج و یک در میان کنار خیابان که در جوی های پهن در خاک به خواب زمستانی فرو رفته اند و هر از گاهی با بوق بوق ماشینهایی که دائم در حال رد شدن هستن با چشم نیمه باز نیم نگاهی میکنند و با تعجب میگویند باز چه میخواهد این فرزند ادم ، چه موجود پرسر وصدایی ،حتی برای انجام کوچکترین کارها هم باید شلوغ کند و جارو جنجال بپا کند. 

از کنار صندلی ها و سطل های زباله ی نو که به مناسبت سال جدید در گوشه و کنار شهر برپا شده اند میگذرم و به اسمان نگاه میکنم. عجب  تابلویی زیبایی... مرا اگر به حال خود بگذاری سر به آسمان راه میروم از بس که محو ابی بی انتها و این لکه های سفیدش هستم .لکه هایی که گاه قلمبه و پفی و پنبه ای اند و گاه شکل پر زیباترین قوهای دنیا.

جلوتر یه انسان کوچک یا همان کودک با شادی هرچه تمامتر میدود و این سوآن سو میرود جوری ناهماهنگ قدم برمیدارد که احساس میکنم با هرقدم است که بیافتدو فریادش به آسمان برود این نوع راه رفتن مرا یاد حیوان مورد علاقه ام پنگوئن عزیز میاندازد.از این قیاس خندم میگیرد میایستم و این انسان کوچک شاد را یک دل سیر نگاه میکنم و دلم را راضی میکنم که نپرم و نروم بغلش بگیرم و انقدر محکم بغلش کنم که گریه اش دراید.باور نمیکنم این موجود زیبا این اشرف مخلوقات بعدها ممکن چه چیزی از آب درآید. بشود یک انسان وارسته با کمالات و مهربان که ادم از دیدنش قند در دلش آب شود بگوید خدایا یکی از اینها برای من..... یا میشود دیوی دو سر در جلد انسانی زیبا.

نگاهش میکنم و کیف میکنم از این همه لذتی که با تمام وجود لمسش میکند و غم هیچ داشته و نداشته ای را نمیخورد و امروزش را با تمام وجود زندگی میکند و به فکر فردا نیست.جوری مادرش را بغل میکند که انگار در اغوش خدا رفته است لابد هیچ ترسی از هیچ چیزی ندارد و میداند این آغوش اورا میرهاند از هرچه بدی ست. حیفم میاید که بروم اگر به من باشد حاضرم ساعت ها بیایستم و نگاهش کنم اما چه کنم که شهر من جایی برای ایستادن های طولانی ندارد میروم اما هم دلم هم فکرم پیش یک انسان کوچک جا میگذارم .کاش میشد مثل او بود....

 

+ادامه اینکه در این مسیر  والبته قصد اصلی راهی شدنم رسیدن به نمایشگاه کتاب و ذوق مرگ شدن بود که قسمتمان شد.دست خالی رفتم اما با دست پر برگشتم با دوست جانم او هم خرید کتابهایی که میخواست و خلاصه اینکه روز گرم و دلچسبی بود از تعریف بقیه این روز جدا خودداری میکنم و چون میترسم دلم باز هوای دیروز را کند و من بمانم و یه عالمه دلم میخواهد...



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۸ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

 

  خداوندا روزت مبارک...

روز عشق را فقط به تو میتوان تبریک گفت...

تو که عشقت آسمانیست و ثمره ی عشقت آرامش است...

تو که رنگ و بوی عشقت فرق میکند...

عشقی خالص و ناب...

تو بی حساب مهر میورزی....

بی دلیل توبه میپذیری...

بی توقع برکت میدهی....

و بی منت یاری میکنی....

حقیقتا که تنها تو سزاوار کلمه عاشق هستی...

عشق های ما بوی نیاز میدهد....

عشق هایی که از روی هوس است تا محبت...

دوست داشتن هایمان برای دل خودمان است...

و توقع زیربنای عشقمان....



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

حال و هوای این روزهای مردم شهرم پر است از هیجان و ذوق و اندکی نگرانی.حال و هوای این روزهای مردم را دوست دارم ،اینکه هرکجا را نگاه کنی پر باشد از ادم هایی که دنبال چیزی هستند برای شاد کردن کسی، برای به یادگار گذاشتن خاطره ای زیبا، برای شروع و پیمان دوباره ی عشقی، همیشه این هیجانهای گروهی مردم را دوست داشته ام ، همسو شدنشان در یک مورد خاص، اما اینکه از این بین چقدر با خلوص و از صمیم قلب و با عشق و وفاداری همسو شده اند بماند، همیشه از دورویی و تظاهر به انچه ک واقعی نیست بیزار بوده ام ،همین است که ارزو دارم اگر عشقی هست بر زبان واقعیتی باشد بر دل و نه هواو هوسی زودگذر.

 

+امشب کادو ها،شکلات ها، دسته گل ها،در اغوش کشیدن ها ، بوسیدن ها، لبخندها، همه و همه سر جای که منتظرش بودند قرار گرفتند ولبخندهای زیادی زده شد حتی اشک های زیادی ریخته شد حتما ، اشک هایی که از سر شوق جاری شدند ،امشب خیلی ها با ارزوهای دور و دراز با لبخندی بر لب بخواب خواهند رفت، امشب برای تمام این خیلی ها پایداری و صداقت در عشق پاک را ارزومندم.❤💝



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

بارها شده که بگویم شوخی شوخی جدی شد.... 

اولش شاید فقط یک خوش و بش باشد، شاید فقط از روی صمیمیتی که فکر میکنی بینتان هست حرفی میزنی با جدیت تمام شوخی میکنی اما نمیدانی آن طرف چی بر سر افکارش میاید که از حرفت دلگیر میشود و ناباورانه به واکنش های عجیبش چشم میدوزی، همین میشود که بحث بالا میگیرد یکی تو میگویی و یکی او.... و دائم موضوعات متفرقه را وسط میکشی همان ها را که مدت ها گوشه ی دلت خاک خورده و نگفته بودی همان ها را که هر بار سر دلت سنگینی میکرد و مجالی برای بیانش نبود.  یکهو همه ی انچه را که نباید بیرون میریزی و منتظر واکنش طرف مقابل میشوی، آنجاست که میفهمی چقدر پشت این دوستی صمیمانه چاله و پستی بلندی هست ،تازه میفهمی انقدرها هم که فکر میکنی راهی هموار نبوده این دوستی که زمینت نزد گاهی ، اما حالا با واقعیتی روبرو میشوی که هضمش سنگین است ،و این از انجا آب میخورد که تو انتظار داری، انتظارش را نداشتی این همه حرف نگفته داشته باشد و تو ندانی ، انتظار نداشتی که این همه فاصله باشد بینتان و تو نبینیش ،هرچند که گه گاهی خودی نشان داده و تو بی توجه گذر کرده ای،انجاست که میفهمی شخص مقابل تو انتظارها از تو دارد دربرابر هر انچه که از خوبی برای تو داشته و تو هیچ وقت نمیدانستی و تو را متهم به ندیدن مهرهایش کند ،اگر میدانستی که باید جبران کنی چیز دیگری بود اگر قولی یا عهدی بسته بودی اری منطقی بود شکایت و دلخوری ولی اینطور بی مقدمه بی هیچ پشتوانه ذهنی تمام انچه را که از او میسازی خراب میشود با یک جمله «هیچ چیز به چشم تو نمیاید»

 

+تو نمیدانی اما همه چیز هر چیزی که صادقانه و از روی محبت صرف باشد به چشمم میاید و من قدردانش هستم و لطف و بزرگواری صاحبش را فراموش نمیکنم اما اینکه از من انتظار داری که بخاطر آنچه تو انجام میدهی من خودم را عوض کنم و بشوم انجور که تو یا هر ادم زندگی من می خواهد گفته بودم که نمیشود من قدران تو هستم  ولی نه انجور که تو انتظار داری و با حرفت یک دنیا فاصله بینمان بیندازی. سالها دوستی بینمان را برای چیزی خراب کردی که یک انتظار گفته نشده بود و تو ان را در دلت بزرگ کردی و من ندانسته پا روی خواسته های تو گذاشتم،



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

چند روز گذشت از آخرین روزی که نوشتم نمیدانم حرف بود نایش برای گفتن نبود همین شد که حرف روی حرف تلمبار شده میشود این درد بی درمان که مثل خوره جانم را میخورد چه میخواهد نمیدانم بی دلیل می اید بی بهانه میرود جز برای سردرگم کردنم کاری نمیکند، همین میشود که از زیباترین دوست داشتنی هایم غمم میگیرد، نمیشود انطور که باید بشود مثل آن موقع هایی که دلم میخواهد باشد و نیس، وقتی اینطور یکهو غافلگیرم میکند ذوقم نمی اید فقط غمی بی دلیل تمام وجودم را میگیرد. غمگین نیستم ولی غمگینم این لحظه از همه چیز و همه کسی غمگینم .از تو ،از دوست داشتنی هایم .....زمانی دورتر حوالی همین روزها به گمانم باز این غم بود ولی روی خوش نشانم میداد و گمان میکردم خوشحالم اما حالا نیستم حالا برایم شده نوشدارو پس از مرگ سهراب... 

+دیر امدی خیلی دیر از امدنت خوشحال نشدم اما مطمنم حال خیلی هارا خوش کردی و بعضی ها را مثل من غمگین ....برف زیبای زمستانی



تاريخ : ۱۳٩٤/۱۱/٢٠ | ۸:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
  • بلاگ اسکای | ایران موزه