یک عالم غر دارم که بزنم انقدر که غردانم درحال ترکیدن است.اما امشب نه ،امشب یعنی امروز را به خوشحالی وافرم برای خریدن ساعت زنگوله دار قشنگم میخواهم سپری کنم.بله یک عدد ساعت زنگدار خریده ام برای اینکه کوکش کنم و او هرروز مثل یک یار وفادار سرموعد معین بیدارم کند ...هرصبح دست نوازشگرش را لای موهای بهم پیچده ام ببرد و از روی صورتم کنار بزند و به ارامی هرچه تمامتر ان طور که گلهارا خدا از خواب بیدار میکند بیدارم کند....البته این توهمی بیش نیست و قرار است با یک عدد زنگ کوش کر کنه تومخی بیدار شوم که تا هفت جد و ابادت را جلوی چشمت حاضر نکرده دست از زنگ زدن برندارد و جوری بیدارت کند که دوباره خوابیدن را برای همیشه ببوسی و بگذاریش کنار.

با همه اینها این دوست داشتنی ترین ساعت دنیاست که قرار است برای من باشد ،قرار که یعنی هست هم من و هم او هردو موافق هستیم که دوستان خوبی برای هم باشیم و اشکالی ندارد اگر هر از گاهی شیطنت هایی کنیم مثلن او در وسط بهترین خوابم توی صبح سرد زمستانی روز جمعه انجا که لبخند عمیق روی صورتم باز شده با تمام وجود زنگ بزند و تا دمه سکته راهیم کند یا گاهی من از سر لج بازی کوکش را خاموش کنم و قاه قاه بخندم که کور خواندی این جمعه تا هرچقد که دلم بخواهد میخوابم هرچقد که بخواهم خواب میبینم و هرچقد که دلم بخواد گریه میکنم و میخندم ....

باوجود اینها بازهم دوستان خوبی خواهیم بود مطمنا سال های سال.... و من از شر فکر اینکه از این به بعد باید با صدای یک ساعت واقعی بیدار بشوم نه یک برنامه در یک گوشی موبایل ،راحت شدم و بلاخره ساعت دلخواهم را یافتم

 

+پیشنهاد میکنم اگر بایک ساعت واقعی بیدار نمیشوید یک ساعت کوکی تهیه کنید به امتحانش میارزد و حس خیلی خوبی دارد.😊غیر واقعی های زندگیتان را حذف کنید🔔⌚



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

هرکجا می خواهی پرواز کن

تنها مواظب باش

میله های قفس

بالت را زخمی نکند




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۳ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

حالم را که میپرسی هربار،به تو میگویم که خوبم و به پهنای صورتم لبخندی عمیق تحویلت میدهم...خیره نگاهم که میکنی ترس برم میدارد ،چه میخوای از سر چشمان من؟!!! اینجور نگاهم نکن نمیتوانم در مقابلش مقاومت کنم و میگویم انچه را که نباید....

بگذار همه چیز همانطور که بوده بماند،بگذار به همان دلخوشی هایمان خوش باشیم، چه کار داریم ته چشمانمان چه میگوید،بگذار هرچه که هست همانجا دفن شود برای همیشه تا به ابد..."خوبم"هایم را باور کن هی با نگاهت ،با آن لبخندت نگو که نه دروغ میگویی.... انقدر نگاهم میکنی و لبخند میزنی که مجبورم چشم به زمین بدوزم تا دست برداری از کندوکاو درونم.اتش بر روی خاکسترم نپاش تازه از تلاطم افتاده ست.نگذار مثل یک اتشفشان گر بگیرم و فوران کنم.انوقت دیگر نمیتوانی خاموشم کنی....

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢۳ | ۸:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

نشسته ام باز کنار تو ، اومدی سراغم.....

نگاه تو روشن شبای بی چراغم.....

صدای من وقتی قصه داره که رنگ چشم تو غصه داره....

شب من و تو باز دوباره انتظاره.....

نگاه تو رنگ بوسه داره لبای من گرم و بیقراره ....

سکوت شب یک اسمون و یک ستاره....

بارون گل شد خواب ستاره، به انتظاره بغض ابر پاره پاره

تا قلب اسمون میبارم با تو تنها، فصل من وتو باز رسیده روی ابرا....

کنار تو اروم میام پا میذارم ،چراغی تو دست شبا جا میذارم که روشن بمونه اسمون بی ستاره....

به شوق تو عهدی با چشمات میبندم ،دوباره به این عشق به این دل میخندم.....

قصه ی عشق، بازی این چرخ روزگاره

.... 

 

 

+نمیدونم چندبار اینو گوش دادم ده بار،بیست بار، نمیدونم ولی بازم سیر نشدم از شنیدنش....عجیب حالمو خوب میکنه شرشر بارون وسکوت شب وصدای عارف

🌛🌂🎵🎧😍 

http://media.behmelody.ir/musics/93/esfand/02%20Khabeh%20Satareh.mp3



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

گاهی حتی یک جمله هم میتواند قدر یک سیلی دردناک باشد،گاهی حتی دردناکتر...انقدر که بغض مثل یک غده ی چرک درگلویت گلوله شود و هیچ جور نتوانی از شرش خلاص شوی انگار که باید بریزد بیرون وگرنه  دق ات میدهد از بس که بزرگ است برای گلوی نحیف تو... ولی نمیخواهی ...نمیخواهی که باز شود این مشت فولادینی که ساختی و ببینند انچه را که نباید...همین است که هی سرت را گرم میکنی به چیزی.مثلا با گوشیت ورمیروی و بی هدف هی لیست مخاطبین را بالا و پایین میفرستی یا دستمالی را به دقت تا میزنی و با ظرافت هرچه تمامتر ریز ریزش میکنی ویا حتی خود را مشتاق جمع کردن اشغال های روی قالی نشان میدهی تا بتوانی هرجور که هست این بغض لعنتی را گم کنی و اشک های جمع شده در کاسه ی چشم را که یک درمیان سرازیر میشوند و سریع با پشت دست طوری که معلوم نباشد پاکش کنی و باز بفهمانی که هیچم نیست، توباز هم بگو... اینجور وقت ها پارادوکس عجیبی تورا میفشارد انگار که قراراست مغز و قلبت جابه جا کار کنند گیر میکنی بین انچه که میخواهی و انچه که واقعا هست.نمیخواهی بشنوی ولی میخواهی که تاب بیاوری و شانه خالی نکنی،زود خسته نشوی، طاقت بیاری هرچقدر سخت هرچقدر بی معرفتانه. همین است که باز هم پای حرف هایت مینشینم و به روی خودم نمیاورم که چه بی رحمانه جمله جمله سیلی بر گوشم مینوازی.....

 

 

+ هیچ اضافه نمیشود.✋



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ | ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

مینویسم ...پاک میکنم ،دوباره مینویسم ....پاک میکنم

ذهنم جمع نمیشود برای گفتن، هی حرف توی حرف میاورد و گیجم میکند ،از بس ک حرف دارم برای نگفتن....

هان !!!!گفتم نگفتن؟!عجب جمله پُر و پیمانی،حرفهایی برای نگفتن....بلد نیستم انقدر در حکیمانه حرف بزنم ، اصلا حرف زدن را یادم نیست،چه جور بود؟ باید اول چه میگفتم؟؟!! چقدر قاعده و قانون دارد... از پسش برنمیایم ....حداقل الان که نه،باشد برای بعد ، همان بعدی که انبوهی از کارها را انداختم ان زمان برای انجام  دادنش..از  همان کارها که مجبوری و نمیخواهی وهی امروز و فردا میکنی....همان فرداهایی که هیچوقت انگار قرار نیست که بیایند .این روزا حواسم گم شده کجا نمیدانم!! بی اجازه هرجا که دلش میخواهد میماند و من میروم بی حواس....انقدر زیاد که گوشی به دست دنبال گوشی ام میگردم.... هی حواسم حواست را جمع کن هر چه زودتر برگرد و به زندگیت ادامه بده من حوصله ام نمیکشد دنبالت بفرستم.... لطفن خودت بیا.....



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

اهل ارامش که شدی،

شاد کردن دیگران ،

بیشتر از شاد بودن خودت

به دلت میچسبد ،

واز این کار حال خوشی پیدا میکنی ،

از درون به خود میبالی،

ارزشمندتر از همیشه ات میشوی،

به این نقطه که برسی ،ارامش وجودت را فرا میگیرد،

ارامشگر میشوی،

نه به راحتی میرنجی ونه میرنجانی ،

ارامش ،

سهم کسانی ست که نگاهشان به نگاه خداست.



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

از پنجره ماتم زده ماشین نگاهم خیره مونده به بیرون سردی هوا رو لمس نه میبینم روز خاکستری ساکن و سرد...نگاهم گره میخوره به مهربانی....ماشین میره ولی نگاه من همونجا مونده گیر کرده همونجا انگار .سرمو برمیگردونم بازم نگاهش میکنم دیگه خیلی دورشده گردنم درد گرفت دست برمیدارم از دیدنش..مهربانی ،مهربانی.... هی باخودم تکرارش میکنم ....نوک انگشتام سرده دستامو میچپونم تو جیبهام مهربانی ..مهربانی

چقدر زیاد میشنومت این روزا....چقدر زیاد دیده میشی ولی ولی اصلا نیستی لابد هستی و من ندیدمت یعنی نفهمدیمت اما وقتی خوب نگاه میکنم هنوزم دختر فال فروش پسر ترازویی پیرمرد واکسی و میبینم باور کن با چشمای خودم دیدم پای اون بچه تو سرما جز یه دمپایی پلاستیکی هیچی نبود.... که نشسته بود رو جدول بی رنگ و روی کنار خیابونو مردمو نگاه میکرد توی رویاهاش غرق نبود داشت فکر میکرد چطور باید بشه مثل یکی از بقیه ادما ،اینو از تو چشماش میشد دید....نمیدونم چرا حس میکنم دنیایی شدی مثل همه چیزهای دیگه .... فقط اسمت هست و هراز گاهی هم بنری اطلاعیه ای همیاری دیواری، فقط و فقط گاهی ....موندگار نیستی مثل بقیه چیزهای دنیا....

کی رسیدم؟!!! دوباره دخترک فال فروش خاله یه فال ،خاله یه فال

 

+مثل همیشه برگه ی فال و که یه روزی برای خودش کتابی بوده و الان شده یه مشت ورق تا خورده که یه کش دورش بسته شده توی دست های قرمز و کوچیک دختر، بی نیت برمیدارم و میخونم سریع تا میزنم و برمیگردونم بهش پولش رو میدم و میرم ، نمیدونم حافظ فال تو رو گفت یا من اما گفت

گفتم غم تو دارم     گفتا غمت سراید

گفتم که ماه من شو   گفتا اگر براید....



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٤ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

اینبار هم با ذوق خواهم بافت ،با سلیقه خواهم بافت، با عشق خواهم بافت ،مثل همیشه هرچه در توان دارم به کار میآورم... مثل همیشه لبخند میزنم به روی مردمی که نمیشناسم ،بازهم دستی که به سویم دراز شده را میگیرم ،باز هم به آرزو های دور و دراز گوش خواهم داد....

حتی اگر به تعداد دانه های بافته شده ام اشک بریزم، حتی اگر دستم بلرزد و خاطرم غمگین شود،میبافم ....زیبا میبافم به تو قول میدهم....

+ دارم میبافم اینبار یه چیز تازه، دل دل میکردم برای شروع دوبارش، اما به قولی استین همت و بالا زدم و شروع کردمو بی صبرانه منتظر تموم شدنش هستم ، بافتنی زمستونی من تولدت مبارک....



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

گاهی اوقات من احساساتم را 

برای خودم نگه میدارم ،چون با 

هیچ زبانی قادر به توصیف آن نیستم




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۱ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

هنوزم وقت بیکاری (البته اگه پیش بیاد) به برنامه های گوشیم یک سری میزنم .خداروشکر انقدر سرعت تحول توی این دنیای مجازی زیاده که ادم تا میاد به چیزی عادت کنه اون برنامه کلا منسوخ میشه و باید بار سفر به یک برنامه دیگه با رنگ و لعاب دیگه ای ببنده.هرچند که همشون یک کار و انجام میدند و تفاوت انچنانی هم باهم ندارند و توی خدماتی هم که پشتیبانی میشه فرق زیادی نیست ولی با این حال وجود یه محیط تازه مردم و به وجد میاره و فکر اینکه وای چقد خوب شد که اومدم این برنامه و چقدددر این برنامه عالی و خوب و رنگارنگه ذهن تموم دلسوخته های عرصه ی فناوری رو دربرمیگیره. البته جدای از برنامه و نرم افزارهای مختلف مردم  بسیار خلاق  ما (مدیونید اگه خلاف این تصور کرده باشید)به صورت کاملا خودجوش سعی در ایجاد برنامه های شاد و مرفه دارند که به نوعی هم کار خیر کرده باشند و دل مردم و  شاد کنند و هم این نبوغ و سلیقه بی حد و اندازه رو به رخ دوست و اشنا و ...بکشندعینک

نه اینکه بد باشه نه خیلی هم خوبه که انقدر مردم ما حاضر و اماده منتظر همکاری هر چه باشکوهتر در هر همایش ،چالش،دوره همی و....هستند و این خودش حس فعالیت گروهیشون رو به نوعی نشون میده اما گاهی کار به جایی میرسه که این همکاری ها پا از حد خودش فراتر میذاره گاهی در قالب یک توهین نشون داده میشه. توهین به شخص، به گروه ،مذهب و یا هرچیز دیگه ای .گاهی ارزش های یک ادم رو زیر سوال میبره ،تا جایی که با خودتون فکر میکنید که چی میشه و چطور میشه که آدم ها انقدر میتونن سطحی بشند و حتی برای شخصیت یک انسان هم ارزش قائل نشند. امروز که داشتم یه سری از همین تراوشات خلاق هموطنان عزیز و میدیم چیزهایی به چشمم خورد که خیلی برام عجیب بود .

کلیپ های کوتاهی با موضوع صداگذاری و لب خونی که امروزه خیلی هم طرفدار داره زیاد بین کاربران مجازی دست به دست میشه. بین این کلیپ ها خیلی زیاد کلیپ هایی بوده که اقایون در لباس زنانه حرکات موزون یا صداگذاری هایی انجام میدند. برام عجیبه که چطور یک مرد که به لطف خدا تمامی مردان این کشور بدجور به مردانگی خودشون افتخار میکنند و اون رو یک مزیت بزرگ میدونند ،لباس زنانه به تن کنند و رفتار زنانه داشته باشند و بدتر از همه از اون فیلم بگیرند و برای جلب توجه در فضای مجازی منتشر کنند....هیپنوتیزم

چی به سر مردای یک کشور میاد که انقدر سخیفانه رفتار کنند و هیچ احترامی نه برای خودش و نه هم جنسای دیگه اش و نه حتی به جنس مخالف بگذاره. یعنی یک مرد باید دامن بپوشه و برقصه تا جالب و خنده دار باشه؟!!! باید با مسخره کردن یک زن یک بانو ،برای خودش مثلا شهرتی به دست بیاره؟!!!اون هم چه شهرتی....

اون کسی که اینکار و میکنه و توجیهش هم شوخی بودن اصل ماجراست حتما پسر یک مادره ،برادر یک خواهره ، همسر یک بانو....میدونه با اینکارش جدای از اینکه شرافت و غرور و صلابت مردانگی رو زیر سوال میبره داره به مادر ،خواهر و همسر خودش هم توهین میکنه ....واقعا انقدر ارزش داره دنیای مجازی که حاضری دست به هرکاری بزنی؟!!!! نه اینکه رفتار زنانه و لباس زنانه  و اصلا خود وجود زن بی حرمتی باشه نه ،در اینکه زنان پایه های اصلی  هر شکوفایی هستند و وجود و ارزش ذاتی بالایی دارند شک و تردیدی نیست . اما هرکسی باید جای خودش باشه مرد مردانه رفتار کنه زن هم زنانه. این موضوع تقلید رفتار جنس مخالف در خانومها هم بوده ولی اونجوری که اقایون رفتار کردند انقدر زشت و بد بوده که نتونستم بی تفاوت رد بشم .هرچند که اشتباه یه سری از افراد رو نباید پای همه نوشت ولی بهرحال وجه ی خوبی نداره. نمیدونم چرا هرچی رفتار زشت و کارهای کثیف و به نام خوشی و تفریح و جوونی کردن میگذارند. 

+ناگفته نمونه یه چندتایی هم از بین این کلیپ ها جالب و خنده دار بود ولی خیلی کم.بهرحال کاش نخواییم بقیه رو به هرنحوی که شده راضی کنیم کاش بیشتر برای چیزی که هستیم ارزش قائل شیم ....



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۱ | ۸:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

تعطیلات شلوغه من همچنان ادامه داره و هنوز هم نیازمند یک عدد تعطیلی بی سر و صدا و بی مشغله در یک بعدظهر با یک هوای مطلوب میباشم.... سریعتر لطفا خدانیشخند

خرید داشتم، رفتم و به کارها رسیدم و بعد رفتم سراغ اخرین لیست خرید...کتابی ک مدتها بود دنبالش بودم ، رفتم همون کتاب فروشی همیشگی و اینبار خانوم فروشنده که منو میشناسه نبود و اقاشون تشریف داشتند کتاب رو اورده بود ،قیمتش رو پرسیدم بعد دیدم پولم کمهتعجب ناچارا معذرت خواهی کردم و گفتم که خرید داشتم و الان پولم کمه لطفا کتابو برام کنار بذارید من یک روز دیگه مزاحم میشم......داشتم می اومدم بیرون ک اقای کتاب فروش گفت "اجازه بدید کتابو براتون بیارم "...." نه الان نمیتونم بخرم فردا میام دوباره"..... " کتابو ببرید "...."اخه پولش؟! "...."پولش زیاد مهم نیست".... نمیخاستم بگیرم ولی احساس کردم اگه کتابو نگیرم بی احترامیه گفتم باشه خیلی ممنون فردا حتما پولش رو میارم..... کتابو که داشتم بین اون همه وسیله ی توی کیفم جا میدادم یکدفعه کارت پولم رو که چند روزی فک میکردم گم شده پیدا کردم یکدفعه بلند با خوشحالی گفتم :"کاااارتمممم پییدااااا شدد"نیشخندو بیشتر از اون از این خوشحال شدم ک پول کتاب رو همون موقع پرداخت کردم.....

+بعضی از ادما راحت اعتماد میکنن یعنی راحت میتونن چیزی که براشون ارزش داره رو دست دیگری بسپارند، اما بعضیها نه ....همه چی و همه کسی رو به چشم دیگه ای میبینند و تصور اعتماد به دیگران مخصوصا غریبه ها براشون امکان پذیر نیست.بعضیا به چهره طرف مقابل نگاه میکنن بعضیا تیپش رو میسنجن، یه عده ای از نحوه حرف زدن ادم ها نتیجه گیری میکنند که اعتماد کنند یا نه، هرچی لفظ قلمتر باشه و توی ادای کلمات با کشش بیشتری برخوردار باشه اون ادم قابل اعتمادیه و بالعکس.دنیای امروز ما هم به شکلی شده که خوب و بد رو نمیتونی راحت و ساده تشخیص بدی .اکثرا ادم های متشخص و فهمیده ای به نظر میرسند ولی چند نفرشون واقعا مثل شخصیتشون هستند؟!

من نمیدونم کدومش درسته.... نمیدونم چجوری میشه به کسی اعتماد کرد که بعدا پشیمون نشد....واقعا هم کار سختیه... با خودم گفتم چرا اقای کتابفروش خواست اعتماد کنه ...اگه میرفتم و هیچوقت پولش رو نمیبردم چی...؟! نمیدونم شاید به نظرش ادم قابل اعتمادی اومدم .....اما واقعا تو شرایط امروزه زندگی ما اعتماد کردن خیلی مهم و مشکله. امیدوارم اعتماداتون درست از اب در بیاد....لبخند



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

روزها داره خیلی سریع میگذره و خودمو بین یه عالمه کار گرفتار کردم که نمیدونم به کدوم برسم، راسیاتش اینکه بدجور خستم و از طرفی دیگه هم نمیتونم و نمیخوام که بیخیال کارها شم و بذارمشون برای بعد.... دارم همه سعیمو میکنم که همه رو باهم انجام بدم. برای همینه که وقت نمیشه برای نوشتن البته این هم بهانست انقدر خاطره هست ، انقدر حرف هست برای گفتن ......اما....

یه وقتایی میشه که دلت میخواد حرف بزنی، ادم هم برای شنیدنش هست ولی توانشو نداری. نمیدونم چرا نمیتونم حرف بزنم ....انگار دستی جلو دهنمو گرفته و مجبورم میکنه برای ساکت بودن.... البته این سکوت هم خوبی های خودشو داره .... منم هم راضیم ،دیگه حالم بد میشه از هرچی حرف و بیهوده گوییه، بشر در طول عمرش چقدر حرف زده؟! چقدر از زمان زندگیشو برای حرف هایی تلف کرده که هیچ پشتوانه و منطقی نداشته، چی نصیبش شده از این همه قطار کلمات ، از این همه معنی ،جمله ،داستان.... هی با کلمات شعر گفته، قصه بافته ، شکایت کرده ، ناسزا شده، دروغ گفته....

امان از دروغ.....

وقتی زنگ زد باهام حرف بزنه خوشحال شدم، با اینکه ازم دوره ولی حواسش بهم هست،او حرف زد من گوش دادم نه اینکه نخوام حرف بزنم نه،نه اینکه اورو برای همصحبتی نخوام نه، فقط هیچجوری نتونستم خودمو ب حرف بیارم، حرفم بغض شد موند تو گلوم .میدونی که همیشه خوبیهات یادمه مرسی برای همه چی...

+سکوت خوبه ....برای من که نمیتونم ،نمیخوام حرف بزنم سکوت خوبه.... یه زمانی هست که باید بگی ولی با خودت میگی فرقش چیه.... سکوت خیلی خوبه.



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٧ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

چند روزی میشه که سرم خیلی شلوغه ،کلی فکر توی سرم بالا و پایین میپره و منتظرن که یکی یکی بررسی بشن ،ولی حوصله ندارم بهشون فکر کنم چرا انقدر مسئله قابل تامل هست که باید براش وقت گذاشت !!!!چرا همه چیز به همون شکل ابتدایی خودش ادامه پیدا نمیکنه ؟؟؟؟چرا انقدر برای هرچیزی  باید فکر کرد و برنامه ریخت و خلاصه اینکه هی مغزت شلوغ و شلوغتر بشه....

احساس میکنم مغزم یه اداره بایگانیه که شبیه یک دخمه تاریک و پیچ در پیچه و قفسه های بلند اهنی داره و توی هر قفسه هم هزار هزار تا پرونده رنگی رنگی ولی خاک خورده وجود داره....

شایدم ورودی هر قفسه ای نشونی و محتوای اون پرونده ها رو نوشته باشند...مثلا قفسه شماره 1...سال 1300فلان... کودکی...سال اول.....و توی اون کلی پرونده باشه....

شاید خیلی از اون پرونده هارو حتی من هم از وجودش بی خبر باشم ولی میدونم که هستند و تا همیشه خواهند بود.... نمیشه به هیچ وجهی روزی که بر ما گذشته رو پاک کرد ....شاید بتونی نادیده اش بگیری ،شاید بهش فکر نکنی، شاید حتی فراموشش کنی.....ولی اون تا ابد باقی میمونه .....هیچ چیزی نمیتونه از بینش ببره....

وقت هایی هم که میخوام یکی از این پرونده هارو بررسی کنم میرم اون بالا،بالای همه ی قفسه روی یک صندلی راحتی میشینم و دستور میدم که پرونده فلان به شماره فلان رو برام بیارید....شاید یه جور حس قدرت به ادم بده که چه جالب تا دستور بدم همه چیز برام فراهم میشه ولی واقعیت اینکه همه ی اینها توی فکر و ذهن شما ساخته شده....

شاید حتی یک منشی پیر هم داشته باشید که براتون پرونده هارو مرتب میکنه و یا خاک روی اونهارو میتکونه...منشی پیری که به نظرم باید مرد باشه یعنی پیرمرد باشه با ریش بلند خاکستری و عینک ته استکانی که نوک بینیشون میذاره و با بی حوصلگی تمام با اکراه به حرفتون گوش میده و براتون پرونده ها رو میاره و انقدر توی اوردنش معطلتون میکنه که بیخیال بشید و یا خودتون دنبال فکر مورد نظرتون بگردید.

شاید هم با پیشرفت تکنولوژی مغز برخی از افراد مجهز به سیستم سرچ خودکار باشه و احتیاجی به یک منشی پیر خرفت نداشته باشید ولی من اون پیر خرفت و ترجیح میدم به سیستم تند و سریع خودکار ....همیشه وجو ادم ها و برخورد و مصاحبت باهاشون جذاب تره ....حتی اگه خرفت و بی فایده باشند.

 

+یه قابلیتی که دارم ولی نمیدونم خوبه یا نه اینکه که ....وقتی نخوام یا وقت فکر کردن به موضوعی رو نداشته باشم میتونم موکلش کنم به آینده ....بذارم سر فرصت با دل صبر و خیال اروم بهش فکر کنم ....البته این قابلتیه که اخیرا بیشتر ازش استفاده میکنم و تقویتش کردم ،درسته که اصل ماجرا فرقی نمیکنه ولی شاید نخوام اون لحظه ایی که الان هستم و با اون فکر و موضوع تغییرش بدم. برای همین هست که میگم فکرم شلوغه ولی دلم ارومه ....حالمم خوبهلبخند

 



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٤ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

شب یلدا....

آیین باستانی و دوست داشتنی ایرانی...

تا چند سال قبل شاید ادم های کمتری به این رسم و سنت ایرانی توجه  نشون میدادند اما الان اکثریت ایرانی ها به این فرهنگ ایرانی علاقه ی خاصی نشون میدهند. تلاش مضاعف امروزه مردم برای برپایی هر چه باشکوهتر این شب و استفاده از انواع و اقسام میوه و شیرینی جات در اشکال مختلف ،همگام با اخرین تزیین سال و ترکیب غذاهای سنتی و مدرن در رنگ ها و طعم های متفاوت و هم چنین استفاده از بهترین ظروف کریستالی طرح چک و خلاصه انواع ژله و دسر های خوشمزه روی رومیزی های بسیار شکیل ، تمام تلاش و همت و البته درامد خودشون رو بکار میگیرند.

البته و صد البته من منکر این که سعی در زیبا سازی این شب و هر شب و مراسم های دیگه کنیم  نیستم و شدیدا هم علاقمندم به انجام این قبیل کارها ، اما دلیلم بابته گفتن این حرف اینه که نذاریم اصل اون ماجرا فراموش بشه برای پررنگ تر کردن مراسم هامون اونها رو تو خالی بی هیچ حس و عاطفه ای ارایه ندیم و نذاریم حس خوب بابت گذروندن یک شب با عزیزانمون همراه با حس اضطراب و خستگی ناشی از کار زیاد و خرج پول و دراوردن چشم جاری و از این قیبل چیزها باشه ....

بگذاریم همین یک شب با ارامش خاطر و خوشحالی و خنده و ارزوهای خوب برای همدیگه سپری بشه، خوب باشیم و خوبی کنیم 

 

+شب یلدای ما هم در کنار خانواده سپری شد،ما هم به نوبه ی خودمون از خجالت یلدا در اومدیم و غذاهای خوشمزه خوردیم و این رو هم باید اضافه کنم که دور همی بازی لایف و انجام دادیم و بسیار خندیدیم .جای یه عزیزی بسیار خالی بود ان شاالله سال بعد همگی درکنار هم دوباره این شب رو جشن بگیریم.

یلداتون مبارکهورا



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢ | ٩:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()

میخواهم پایم را 

روی شن های داغ کویر بگذارم

میدانم آنجا

ابری در انتظار من است




تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٢ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : memol | نظرات ()
  • بلاگ اسکای | ایران موزه